گنجور

 
شاهدی

خوش بود که تیرش به دل ما گذری داشت

وان چشم هم از غمزه به سویش نظری داشت

آورد صبا وقت سحر مژده دیدار

گویا که دعای سحر ما اثری داشت

بگریست بر احوال درونم همه شب شمع

او هم مگر از سوز دل من خبری داشت

سر در قدم پیر خرابات نهادیم

زان رو که ره خلو تیان درد سری داشت

شد شاهدی اندر ره معشوق روانه

کاین راه بهر مرحله خوف و خطری داشت