گنجور

 
صامت بروجردی
 

غمت آن روز که جا در دل ویرانم کرد

سیر از سیر و صفای گل و بستانم کرد

گرچه ز نار پرستی همه کفر است ولیک

زلف زنار وشت خوب مسلمانم کرد

چه بلایی به سر زلف تو خفته است که باز

یاد آن طره طرار پریشانم کرد

این همه غنچه داغی که ز دل سرزده است

خنده‌ها بود که دل بر سر سامانم کرد

اینم از مرحمتت بس ز پی رد و قبول

که سر خوان بلا عشق تو مهمانم کرد

دل بریدم ز تو اما چگنم با لب تو

کز حق نمک خویش پشیمانم کرد

لطف جانان به من و بار گرانش (صامت)

فرق این بود که پیش از همه قربانم کرد