گنجور

 
سلیم تهرانی

رسیده ایم به بزم تو، مهربانی کن

شکفته شو ز می، از چهره گلفشانی کن

به حرف خضر مکن اعتبار در ره عشق

سخن بپرس، ولی خود هر آنچه دانی کن

به آب و رنگ چو گل منت بهار مکش

چو شمع چهره ای از سوز دل خزانی کن

غم زمانه ترا پیر کرد ای غافل

بگیر ساغر و چون شاخ گل جوانی کن

به خویش گم شدی از فکر وصل او ای دل

که گفته بود به عنقا، هم آشیانی کن؟

سلیم، روح نظیری ترا مددکار است

برآر تیغ زبان و جهانستانی کن

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
شیخ بهایی

ساعتی ترک گران جانی کن

شوق را سلسله جنبانی کن

نظیری نیشابوری

سبو بیار و پر از آب زندگانی کن

ز جام می طلب عمر جاودانی کن

نگفت جم به فریدون جزین که جور مکن

جهان ز تست دگر هرچه می توانی کن

نشاط طبع حکیمان علاج بیمارست

[...]

صائب تبریزی

به رنگ سرو درین باغ زندگانی کن

بریز بار ز خود، ترک شادمانی کن

گرت هواست که در وصل آفتاب رسی

درین ریاض چو شبنم نظرچرانی کن

مگر به میوه بی خار بارور گردی

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
سعیدا

ببر طمع ز زمین، خرقه آسمانی کن

چو مهر، نور به هر ذره میهمانی کن

به بخت تیره ام سرمه هر کجا چشمی است

بیا به دیده درایی و اصفهانی کن

هوای گنج محبت اگر به دل داری

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه