صبرم از درد تو تکلیف مداوا میکند
از سر زلف تو دل را چون گره وا میکند
همچو فرهادی نخواهی یافت ای شیرین، ولی
چون تویی را او ز سنگ خاره پیدا میکند
هر نفس در صحبت احباب، عید دیگر است
موج ازان هردم بغل گیری به دریا میکند
زین طرف عجز و نیاز و زان طرف دشنام و ناز
در میان ما و او قاصد تماشا میکند!
میشمارد داغهای سینهام را آسمان
شیشهٔ ساعت حساب ریگ صحرا میکند
پوست بیش از خرقه دارد بخیه در اندام من
تیغ مژگان با اسیران تو اینها میکند
در سماع آیم ز ذوق رقص او من هم سلیم
گردبادی تا به صحرا دست بالا میکند
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره احساس عشق و درد ناشی از آن است. شاعر در ابتدای شعر بیان میکند که صبرش در برابر درد عشق، او را قادر به تحمل میکند و عزت نفسش به خاطر زیبایی معشوق تقویت میشود. او با اشاره به شخصیت فرهاد، میگوید که هیچ کس به زیبایی محبوبش نمیتواند دست یابد. در ادامه، شاعر احساس گنگی و پیچیدگی روابط عاشقانه را توصیف میکند، جایی که همه چیز در تضاد است: نیاز و کمبود از یک سو و ناز و دشنام از سوی دیگر. او به تصویر کشیدن زخمهای قلبش و وضعیت روحیاش در برابر عشق میپردازد. شعر حاکی از شور و شوق و همچنین درد و رنج در عشق است و در نهایت به حالت سماع و شگفتی در عشق اشاره دارد.
هوش مصنوعی: صبرم در برابر درد تو به من کمک میکند تا درمان شوم و دل من را مانند گرهای که باز میشود، از پیچیدگیهای عشق تو رها میسازد.
هوش مصنوعی: شما مانند فرهاد را نخواهید یافت، اما او کسانی مانند شما را از سنگ سخت هم پیدا میکند.
هوش مصنوعی: هر لحظه که با دوستانم صحبت میکنم، برایم مانند یک عید تازه است. همچون موجی که هر لحظه به دریا مینشیند و باز برمیخیزد.
هوش مصنوعی: ما از یک سو در ضعف و نیاز قرار داریم و از سوی دیگر، او با دشنام و لحن مغرورانه برخورد میکند. در این حال، کسی در میان ما و او به تماشای این وضعیت نشسته است.
هوش مصنوعی: آسمان، دردهای عمیق من را بهطور دقیق شمارش میکند، مانند اینکه زمان را با دقت در شیشهٔ ساعت اندازهگیری کند و بیابان را به دانههای ریز شن تبدیل کند.
هوش مصنوعی: در بدن من زخمهایی وجود دارد که ناشی از تیرگی و غم عشق توست، تیر مژگان تو به مانند خنجر به قلب من میزند و این زخمها به بیش از لباس من نمایان هستند.
هوش مصنوعی: در حال لذت بردن از موسیقی و رقص او، مانند گردبادی به وجد میآیم و همچنان که در صحرا به اوج میروم و دستم را بالا میبرم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
از رضی الملک الحق شرمساری حاصلست
بس که اندر حقّ من لطف و کرمها میکند
لیک تا فصل خزان آغاز دم سردی نهاد
گوییا کآن دم سرایت با تن ما میکند
در خوی خجلت غرق گردد سراپایم همی
[...]
آفتابی از شکاف ابر ایما میکند
عاشقان را در هوا چون ذره رسوا میکند
باز در زیر نقاب فستقی رخسار گل
مینماید بلبلان را مست و شیدا میکند
لعل او با من به لطف و خنده میگوید سخن
[...]
دلبر سرمست ما عزمی به دریا میکند
منع نتوان کردنش چون میل مأوا میکند
چشم ما پر آب کرده خوش نشسته در نظر
این عنایت بین که او با دیدهٔ ما میکند
آفتاب حسن او هرجا که بنماید جمال
[...]
صانع بیچون که این عالم هویدا میکند
این همه قدرت ز صنع خویش پیدا میکند
چون درست مهر پنهان میکند
دامن گردون پر از لؤلؤ لالا میکند
در شب تاریک بهر روشنایی در سپهر
[...]
گوهر اشکم که راز دل هویدا میکند
ز آن نشد پنهان که بازش دیده پیدا میکند
اشک اگر بیوجه ریزد آبروی ما رواست
چون به رو میآید آخر آنچه با ما میکند
نافه گر برد از خطت عطری به صد خون جگر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.