گنجور

 
سلیم تهرانی

صبرم از درد تو تکلیف مداوا می‌کند

از سر زلف تو دل را چون گره وا می‌کند

همچو فرهادی نخواهی یافت ای شیرین، ولی

چون تویی را او ز سنگ خاره پیدا می‌کند

هر نفس در صحبت احباب، عید دیگر است

موج ازان هردم بغل گیری به دریا می‌کند

زین طرف عجز و نیاز و زان طرف دشنام و ناز

در میان ما و او قاصد تماشا می‌کند!

می‌شمارد داغ‌های سینه‌ام را آسمان

شیشهٔ ساعت حساب ریگ صحرا می‌کند

پوست بیش از خرقه دارد بخیه در اندام من

تیغ مژگان با اسیران تو این‌ها می‌کند

در سماع آیم ز ذوق رقص او من هم سلیم

گردبادی تا به صحرا دست بالا می‌کند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کمال‌الدین اسماعیل

از رضی الملک الحق شرمساری حاصلست

بس که اندر حقّ من لطف و کرم‌ها می‌کند

لیک تا فصل خزان آغاز دم سردی نهاد

گوییا کآن دم سرایت با تن ما می‌کند

در خوی خجلت غرق گردد سراپایم همی

[...]

سلمان ساوجی

آفتابی از شکاف ابر ایما می‌کند

عاشقان را در هوا چون ذره رسوا می‌کند

باز در زیر نقاب فستقی رخسار گل

می‌نماید بلبلان را مست و شیدا می‌کند

لعل او با من به لطف و خنده می‌گوید سخن

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

دلبر سرمست ما عزمی به دریا می‌کند

منع نتوان کردنش چون میل مأوا می‌کند

چشم ما پر آب کرده خوش نشسته در نظر

این عنایت بین که او با دیدهٔ ما می‌کند

آفتاب حسن او هرجا که بنماید جمال

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از شاه نعمت‌الله ولی
حیدر شیرازی

صانع بی‌چون که این عالم هویدا می‌کند

این همه قدرت ز صنع خویش پیدا می‌کند

چون درست مهر پنهان می‌کند

دامن گردون پر از لؤلؤ لالا می‌کند

در شب تاریک بهر روشنایی در سپهر

[...]

خیالی بخارایی

گوهر اشکم که راز دل هویدا می‌کند

ز آن نشد پنهان که بازش دیده پیدا می‌کند

اشک اگر بی‌وجه ریزد آبروی ما رواست

چون به رو می‌آید آخر آنچه با ما می‌کند

نافه گر برد از خطت عطری به صد خون جگر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه