دل بیلبت شکفته به ساغر نمیشود
کاریست این که بیتو میسر نمیشود
ما عاجزان به عشق تو پیوند چون کنیم؟
دندان مور، قبضهٔ خنجر نمیشود
در کارها به صورت و معنی تفاوت است
آیینه همچو سد سکندر نمیشود
پای ادب دراز به اندازه میکنیم
از ما کسی چو آب گهر تر نمیشود
دل میبرد پیام، به قاصد چه حاجت است
پرواز کبک همچو کبوتر نمیشود
هرگز کسی سلیم مربی خود نشد
تقصیر قطره نیست که گوهر نمیشود
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان عشق و اشتیاق شاعر نسبت به معشوق میپردازد. شاعر به این نکته اشاره میکند که بدون حضور معشوق، دل هیچگاه شاداب و سرزنده نمیشود و رابطهی واقعی عشق برای او ممکن نیست. او به تفاوتهای ظاهری و معنایی در کارها اشاره میکند و به این نکته تاکید دارد که ادب و رفتار باید با اندازه و تناسب باشد. همچنین، شاعر میگوید که حتی پیام عشق نیز بدون معشوق معنی ندارد و به بیان فلسفی اشاره میکند که هر موجودی باید در مسیر خود رشد کند. در نهایت، شاعر بر این باور است که ناکامی در تبدیل شدن به بهترین حالت، ناشی از شرایط و تقدیر است.
هوش مصنوعی: دل من به شوق تو زنده است و هیچ نوشیدنی نمیتواند آن را شاداب کند، این کار تنها با حضور تو ممکن میشود.
هوش مصنوعی: ما که در عشق تو ناتوان و درماندهایم، چگونه میتوانیم به تو وابسته شویم؟ دندان یک مور هرگز نمیتواند به عنوان دسته یک خنجر باشد.
هوش مصنوعی: در کارها همواره میان ظاهر و باطن تفاوت وجود دارد؛ همانطور که آیینه نمیتواند به اندازه دیواری مقاوم و محکم باشد.
هوش مصنوعی: ما به اندازهی ادب و احترام خود را متواضع میکنیم، چرا که هیچکس نمیتواند به قیمتی که ما برای ارزشهای خود قائل هستیم، به ارزش واقعی و گرانبهایی دست یابد.
هوش مصنوعی: پیام عاشقانه به دل میرسد و دیگر نیازی به ارسالکننده نیست. پرواز کبک هرگز به نرمی کبوتر نخواهد بود.
هوش مصنوعی: هیچکس بدون راهنمایی و آموزش مناسب به کمال و صلاحیت لازم نمیرسد و نمیتوان تقصیر را به گردن قطرهای گذاشت که نتوانسته به جواهر تبدیل شود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
وصلت به آبِ دیده میسر نمیشود
دستم به حیلههایِ دگر درنمیشود
هرچند گردِ پای و سرِ دل برآمدم
هیچم حدیثِ هجرِ تو در سر نمیشود
دل بیشتر ز دیده بپالود و همچنان
[...]
سر نیست کز تو بر سر خنجر نمیشود
تا سر نمیشود غمت از سر نمیشود
از شست عشق نو نپرد هیچ ناوکی
کان با قضای چرخ برابر نمیشود
هر دم به تیر غمزه بریزی هزار خون
[...]
یک حاجتم ز وصل میسر نمیشود
یک حجتم ز عشق مقرر نمیشود
کارم درافتاد ولیکن به یل برون
کاری چنین به پهلوی لاغر نمیشود
زین شیوه آتشی که مرا در دل اوفتاد
[...]
کو دیدهای که بیتو به خون تر نمیشود؟
یا رخ که از فراق تو چون زر نمیشود؟
زان طره باد نیست که نگرفت بوی مشک
زان زلف خاک نیست که عنبر نمیشود
پیوسته با منی و مرا با تو هیچ وقت
[...]
بی روی یار صبر میسر نمیشود
بیصورتش حباب مصور نمیشود
با او دمی وصال به صد لابه سالها
تقریر میکنیم و مقرر نمیشود
گفتم که بوسهای بربایم ز لعل او
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.