دلم به سینه ز ننگ سخنوری خون شد
نیم غلام کسی، نامم از چه موزون شد؟
چه قسمت است ندانم ز روزگار مرا
که تا شراب فرو رفت از لبم، خون شد
غم زمانه چو سرمایه ی کریمان است
هر آن قدر که کسی بیش خورد، افزون شد
نبود داخل عیش و نشاط هرگز عشق
به دور ماست که الماس جزو معجون شد
رسید کار به جایی ز عاشقی ما را
که در قبیله ی ما هرکه بود، مجنون شد
سلیم در خم آن زلف، دل قرار گرفت
خبر ندارم دیگر که کار او چون شد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان رنج و عذابهایی میپردازد که شاعر از عشق و احساسات عمیق خود تجربه میکند. او از ننگ سخنوری و عذابهای ناشی از عشق صحبت میکند و میگوید که روزگار او را به حالتی رسانده که حتی شراب نیز به خونش تبدیل شده است. غم و مصیبتهایی که در زمانه وجود دارد به نوعی بر زندگی انسانها تأثیر میگذارد و هر کس به مقدار بیشتری این درد را میکشد. شاعر به این نکته اشاره میکند که عشق هیچگاه با خوشی و نشاط همراه نیست و به عبارتی، عشق گاه به جنون میانجامد. در خاتمه، شاعر از حال وضعیتی که در آن عاشق شده صحبت میکند و نشان میدهد که به شدت درگیر این احساسات است.
هوش مصنوعی: دلم به خاطر شرم از سخن گفتن به شدت غمگین شده است. چرا باید نام من تنها به خاطر خدمت به کسی دیگر زیبا و موزون باشد؟
هوش مصنوعی: زندگی من به چه تلخی دچار شده است که وقتی شراب از لبانم رد میشود، به جای خوشی، به یاد درد و رنج میافتم و احساس میکنم که خون میریزد؟
هوش مصنوعی: غم و اندوه زمانه همچون ثروت و دارایی افراد با شخصیت است. هر چقدر که یک نفر بیشتر از این غم به خود بگیرد، بر شدت و اندازه آن افزوده میشود.
هوش مصنوعی: عشق همیشه ما را از شادی و خوشی دور نگه داشته است، به طوری که گویا زیباییهای دنیا در کنار ما نیستند و انگار مثل الماس در ترکیبی دیگر از بین رفتهاند.
هوش مصنوعی: عشق ما به جایی رسیده که در جمع و قبیلهمان، هر کسی که با ما ارتباط دارد، دچار جنون عشق شده است.
هوش مصنوعی: سلیم در جلوههای زیبای آن زلف به آرامش رسید، اما نمیدانم بعد از آن کارش به چه صورت درآمد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
خدایگان بزرگان و مقتدای کرام
که صیت عدل تو معمار ربع مسکون شد
کمال قدر ترا پایه آنچنان عالیست
که اوج قبّۀ چرخش چو صحن هامون شد
هزار بار فزون دیده ام که همّت تو
[...]
ز دوری تو چو خونابه من افزون شد
مرنج ز اشک من ار آستانت گلگون شد
به گرد کوی تو مردم، نگفتیم که سگی
فتاده بود درین کوی، حال او چون شد
بکش به ناز جهانی که شکل و شوخی تو
[...]
چو شهسوار مرا رخ ز باده گلگون شد
عنان توسن عقلم ز دست بیرون شد
بیک نظاره دلم برد و مست خویشم کرد
چنانکه هیچ ندانم که حال دل چون شد
چو آن پری ز گل چهره برفکند نقاب
[...]
اگر ز کاوش مژگان او دلم خون شد
خوشم که بهر من اسباب گریه افزون شد
دم هلاک، به روی تو، بس که، حیران بود
دلم نیافت، که کی، ز سینه، جان بیرون شد
کدام قطرهٔ خوی، لیلی، از جبین افشاند
[...]
زخنده دل به لعب لعل یار مفتون شد
کباب را زنمک شوق آتش افزون شد
شدم به بتکده از کعبه سر برآوردم
مرا کلید در بسته نعل وارون شد
نرفت از دل من خارخار عشق برون
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.