ز دل غبار به چشم پر آب میآید
همین متاع ز ملک خراب میآید
مپرس مرغ چمن را که سوختهست ای گل؟
ز آتش تو چو بوی کباب میآید
ز فوت تشنهلبان ره تو در گوشم
صدای گریه ز آواز آب میآید
به روز حشر ترا دادخواه چندان است
که خون ما ز کجا در حساب میآید
سوار چون شوی از باغ تا سر بازار
گل پیاده ترا در رکاب میآید
چراغ داغ ز عشق تو میشود روشن
به جوی زخم ز تیغ تو آب میآید
علاج درد دل ما ز توست ای ساقی
کز آب دست تو بوی گلاب میآید
ز شوق مرگ، نشاط از ملال نشناسم
که هوش نیست کسی را که خواب میآید
سلیم این قدر از توبهٔ تو میدانم
که از دهان تو بوی شراب میآید!
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر احساسات عمیق و دردهای ناشی از عشق را بیان میکند. او به زیباییهای طبیعت و عشق اشاره میکند و میگوید که غبار از دلش به چشمش میآید. شاعر از زخمها و مشکلاتی صحبت میکند که از عشق ناشی میشوند و به یادآوری آتش عشق و سوختن پرنده چمن اشاره میکند. او همچنین به روز قیامت و حسابرسی اشاره کرده و میگوید که این عشق و دوستیاش همواره در یادش باقی میماند؛ حتی وقتی که به بازار میرود، گل یاد او را در کنار خود دارد. شاعر وضعیت چشمانش و آثار عشق بر دلش را به تصویر میکشد و این که شوق زندگی عشق او را از ملال دور میکند. در نهایت، شاعر به میگساری و لذتهای ناشی از آن اشاره میکند که بوی شراب را از دهان محبوبش حس میکند.
هوش مصنوعی: از دل، غباری بر چشم اشکآور مینشیند؛ همین کالا و نعمت از سرزمین ویران به دست میآید.
هوش مصنوعی: ای گل، چرا از مرغ چمن میپرسی که چرا سوخته است؟ بهخاطر آتشی است که تو به پا کردهای و بوی کباب از آن برمیخیزد.
هوش مصنوعی: به خاطر از دست رفتن کسانی که تشنه بودند، در گوشم صدای گریهای به گوش میرسد که مانند آواز آب است.
هوش مصنوعی: در روز قیامت، شکایت از ما بسیار زیاد خواهد بود و این سؤال پیش میآید که خون ما از کجا محاسبه میشود.
هوش مصنوعی: وقتی سوار بر اسب میشوی، از باغ تا بازار گل، گلها به عنوان همراهت در کنار تو خواهند بود.
هوش مصنوعی: عشق تو باعث روشن شدن چراغی داغ میشود و زخمهایی که از تیغ تو میخورم، آب را به جوی میآورد.
هوش مصنوعی: درمان غم و درد دل ما فقط از توست، ای ساقی، که از دستهای تو بوی خوش گلگاوزبان میآید.
هوش مصنوعی: از شوق مرگ، به گونهای خوشحالم که دیگر ملال و ناراحتی را نمیشناسم، زیرا کسی که خوابش میآید، دیگر به هوش نیست و نمیتواند احساسات را درک کند.
هوش مصنوعی: من به اندازهای دربارهٔ توبهات میدانم که خودت را با نوشیدن شراب در حال فریب دیگران نشان میدهی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ز بس که در نظرم آفتاب میآید
ز چشمِ مردمکِ دیده آب میآید
همیگذشت به تعجیل و خاطرم میگفت
فرو گریز که مستِ خراب میآید
کبوتری که نشیمنگهش هوایِ دل است
[...]
از آن به چشم ترم بیحجاب میآید
که کار آینه گاهی ز آب میآید
اگرچه دیده به پایت نمیتوانم سود
خوشم که اشک منت تا رکاب میآید
چو بینمت نتوانم که ضبط گریه کنم
[...]
مرا تعجب از آن پُرحجاب میآید
که در خیال چه سان بینقاب میآید
ز نارسایی بخت سیاه در عجبم
که چون به خانه من آفتاب میآید
به حرف بیاثر ما که گوش خواهد کرد
[...]
هنوزم از مژه، کار سحاب میآید
هنوز دجله به چشمم سراب میآید
ز دل به جز کف خاکستری نماند و هنوز
نفس ز سینه چو دود از کباب میآید
به آفتاب هم این خیرگی گمانم نیست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.