گنجور

 
قدسی مشهدی

هنوزم از مژه، کار سحاب می‌آید

هنوز دجله به چشمم سراب می‌آید

ز دل به جز کف خاکستری نماند و هنوز

نفس ز سینه چو دود از کباب می‌آید

به آفتاب هم این خیرگی گمانم نیست

که با فروغ رخت از نقاب می‌آید

کسی که دی ز مقیمان کعبه بود، امروز

ز راه میکده مست و خراب می‌آید

کسی که رفته به دریای عشق، می‌داند

که کار سیل ز یک قطره آب می‌آید

درین محیط ز انداز موج دانستم

که بر سفینه شکست از حباب می‌آید

نسیم زلف تو بر گل وزیده پنداری

که بوی نافه چین از گلاب می‌آید

ز ره به وعده وصل بتان مرو قدسی

که تشنه با لب خشک از سراب می‌آید

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حکیم نزاری

ز بس که در نظرم آفتاب می‌آید

ز چشمِ مردمکِ دیده آب می‌آید

همی‌گذشت به تعجیل و خاطرم می‌گفت

فرو گریز که مستِ خراب می‌آید

کبوتری که نشیمنگهش هوایِ دل است

[...]

کلیم

از آن به چشم ترم بی‌حجاب می‌آید

که کار آینه گاهی ز آب می‌آید

اگرچه دیده به پایت نمی‌توانم سود

خوشم که اشک منت تا رکاب می‌آید

چو بینمت نتوانم که ضبط گریه کنم

[...]

صائب تبریزی

مرا تعجب از آن پُرحجاب می‌آید

که در خیال چه سان بی‌نقاب می‌آید

ز نارسایی بخت سیاه در عجبم

که چون به خانه من آفتاب می‌آید

به حرف بی‌اثر ما که گوش خواهد کرد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
سلیم تهرانی

ز دل غبار به چشم پر آب می‌آید

همین متاع ز ملک خراب می‌آید

مپرس مرغ چمن را که سوخته‌ست ای گل؟

ز آتش تو چو بوی کباب می‌آید

ز فوت تشنه‌لبان ره تو در گوشم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه