گنجور

 
حکیم نزاری

ز بس که در نظرم آفتاب می‌آید

ز چشمِ مردمکِ دیده آب می‌آید

همی‌گذشت به تعجیل و خاطرم می‌گفت

فرو گریز که مستِ خراب می‌آید

کبوتری که نشیمنگهش هوایِ دل است

به صید کردنِ جان چون عقاب می‌آید

حیا نمی‌کند از مردم و نمی‌ترسد

ز چشمِ بد که چنان بی‌نقاب می‌آید

خدنگِ غمزۀ او بر دلم خطا نشود

وگر خطاست مراهم صواب می‌آید

دلم بر آتش و افسردگان نمی‌دانند

که بویِ سوختگی زان کباب می‌آید

فراق سخت کریه است و صبر مستعجل

متاع نازک و خر در خلاب می‌آید

نه سینه را به چنین روز عشق می‌سازد

نه دیده را به چنین دیده خواب می‌آید

سر و دماغِ گران جانیِ نزاری نیست

مرا که طوقِ گریبان طناب می‌آید

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
کلیم

از آن به چشم ترم بی‌حجاب می‌آید

که کار آینه گاهی ز آب می‌آید

اگرچه دیده به پایت نمی‌توانم سود

خوشم که اشک منت تا رکاب می‌آید

چو بینمت نتوانم که ضبط گریه کنم

[...]

صائب تبریزی

مرا تعجب از آن پُرحجاب می‌آید

که در خیال چه سان بی‌نقاب می‌آید

ز نارسایی بخت سیاه در عجبم

که چون به خانه من آفتاب می‌آید

به حرف بی‌اثر ما که گوش خواهد کرد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
قدسی مشهدی

هنوزم از مژه، کار سحاب می‌آید

هنوز دجله به چشمم سراب می‌آید

ز دل به جز کف خاکستری نماند و هنوز

نفس ز سینه چو دود از کباب می‌آید

به آفتاب هم این خیرگی گمانم نیست

[...]

سلیم تهرانی

ز دل غبار به چشم پر آب می‌آید

همین متاع ز ملک خراب می‌آید

مپرس مرغ چمن را که سوخته‌ست ای گل؟

ز آتش تو چو بوی کباب می‌آید

ز فوت تشنه‌لبان ره تو در گوشم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه