گنجور

 
سلیم تهرانی
 

آمد دی و ز میکده ها شور شد بلند

شب های عیش چون مژه ی حور شد بلند

ساقی گشود تا سر خم را، چو لاله زار

چندین هزار کاسه ی مخمور شد بلند

هر ناخنی که مطرب مجلسی به تار زد

فریاد ما ز پرده ی طنبور شد بلند

بدخواه کس نه ایم، به نوعی که سوختیم

دودی اگر ز خانه ی زنبور شد بلند

ما را ازان به وادی حیرت چه فایده

دستی چو گردباد گر از دور شد بلند

گل همچو غنچه سر به گریبان خویش برد

بر چوب دار تا سر منصور شد بلند

هر گه خیال روی تو در خاطرم گذشت

از فرق، همچو شمع مرا نور شد بلند

آمد به رقص شوق، زلیخا چو رهزنان

هر گاه گرد قافله از دور شد بلند

عشق آتش است و عقل حصاری بود سلیم

کز موم همچو خانه ی زنبور شد بلند