گنجور

 
سیدای نسفی
 

شد مدتی که بخت نسازد مدد را

افگنده روزگار به فکر ابد مرا

در سینه نیست کینه ز اهل حد مرا

غمگین نیم که خلق شمارند بد مرا

نزدیک می کند به خدا دست رد مرا

تا ناله از لب من مخمور شد بلند

از شیشه ها نوای دم صور شد بلند

امشب ز من ترانه مقصود شد بلند

کیفیتم ز باده انگور شد بلند

چندان که زد به فرق حوادث لگد مرا

خون می چکد چو مرغ کباب از نظاره ام

شرمنده است پرتو مه از ستاره ام

گردیده آب زهره برق از شراره ام

چون لعل اگر چه در جگر سنگ خاره ام

از نور آفتاب مدد می رسد مرا

خلوت نشین میکده را پاره شد لباس

دایم تهیست خانه آزاده از پلاس

از خانقاه شیخ برآمد به صد اساس

شد جوش خلق پرده چشم خداشناس

غافل ز بحر کرد هجوم زبد مرا

تا بسته ام به فکر سخن سیدا میان

چون شمع انجمن شده ام آتشین زبان

داد امتیاز شعر مرا کلک نکته دان

صایب میان تازه خیالان اصفهان

بس باشد این غزل گل روی سبد مرا