کسی که قسمت او غیر بینوایی نیست
گلش به دست، کم از کاسه ی گدایی نیست
بیا شکسته ی خود را درست کن اینجا
که خاک میکده کمتر ز مومیایی نیست
دراز دستی مژگان به طاق ازان ابروست
کمند طره ی مشکین به این رسایی نیست
به هر کدام نمک لطف می کنی خوب است
که داغ های دلم را ز هم جدایی نیست
توان شناخت ازان دست هر چه می آید
نشان نامه بجز کاغذ حنایی نیست
سلیم، تیرگی از شمع انجمن چه عجب
ز آفتاب مرا چشم روشنایی نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به وصف زیباییها و لحظههای سخت عاشقانهاش میپردازد. او بیان میکند که در عشق و زندگی، هر چند که دردهای بسیاری وجود دارد، اما زیباییها و لطافتهای عشق همواره در کنار آنها هست. او به معشوقهاش اشاره میکند که چهرهاش کمتر از برکات زندگی نیست و مژگانش مانند کمند زیبایی است. شاعر داغ دلش را از جدایی بیان میکند و سختیهای زندگی را با لطافتهای عشق مقایسه میکند. او در نهایت به این نتیجه میرسد که تاریکی و مشکلات نباید او را از درخشان بودن زندگی بازدارد.
هوش مصنوعی: کسی که مقدر شده جز فقر چیز دیگری نداشته باشد، داشتن گل در دستش فرقی با گدایی کردن ندارد.
هوش مصنوعی: بیایید زخمهای دل و درون خود را ترمیم کنیم، زیرا در این مکان، خاک میکده به اندازه مومیایی ارزشمند و نادر است.
هوش مصنوعی: چشمهای بلند و مژگانی که به زیبایی چهره افزوده شده، بهقدری جذاب است که شبیه آن را نمیتوان در هیچجا یافت. این ابروهای زیبا و خاص تا این حد توانستهاند بر جذابیت او بیفزایند که هیچ گیسویی به آن زیبایی نمیتواند برسد.
هوش مصنوعی: هر بار که به یکی از آنها لطف میکنی، خوب است، زیرا که دردهای دلم از جدایی کم نمیشود.
هوش مصنوعی: توانایی شناخت و درک از هر چیزی که به ما میرسد، جز نشانهای که بر روی کاغذی با رنگ خاص مانند حنا باشد، نیست. در واقع، آنچه به ما میرسد تنها یک یادداشت ظاهری است و نشاندهندهی حقیقت عمیقتری نیست.
هوش مصنوعی: سلیم، چرا از شمعی که در جمع است، تاریکی ببیند؟ این در حالی است که من از نور خورشید هم چشمم روشنایی نمیبیند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بیا بیا که مرا طاقت جدایی نیست
رها مکن که دلم را ز غم رهایی نیست
دلم ببردی و گر سر جدا کنی ز تنم
به جان تو که دلم را سر جدایی نیست
بریز جرعه که هنگامه غمت گرم است
[...]
خوشا کسی که ز عشقش دمی رهایی نیست
غمش ز رندی و میلش به پارسایی نیست
دل رمیدهٔ شوریدگان رسوایی
شکستهایست که در بند مومیایی نیست
ز فکر دنیی و عقبی فراغتی دارد
[...]
مرا به بعد مکان از شما جدائی نیست
که هر کجا روم از دام دل رهائی نیست
هر آنچه در نظرم آید از شمایل تو
به جز وظیفهٔ شوخی و دلربائی نیست
در آن حریم که خلوتسرای حضرت اوست
[...]
چو منع غیر مجالم در آشنایی نیست
ز آشنایی او چاره جز جدایی نیست
گذشتم از غم آن گل زرشک غیر ولی
ز خار خار دل از غیرتم رهایی نیست
دلا ز صحبت خوبان کناره کن ز ازل
[...]
چنین که با تو مرا تاب آشنایی نیست
به حیرتم که چرا طاقت جدایی نیست
خوشم به وعده او، با وجود آنکه به من
وفای وعده او غیر بیوفایی نیست
به غیر بس که درآمیختی، به خلق ترا
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.