گنجور

 
سحاب اصفهانی

از دست دادخواه اگر این است آه من

آه ار به داد من نرسد داد خواه من

بنشست هر که دید به رخسار ماه من

زآن طره ی سیاه به روز سیاه من

از بس دلم به ناله و افغان گرفته خو

خواهم به داد من نرسد دادخواه من

جیش تو نازو غمزه سپاه من اشک و آه

تا منهزم که لشکر تو یا سپاه من

ای پیر می فروش مرانم ز در که نیست

جز درگهت ز فتنه ی دوران پناه من

دل هر دم از تو نالد و من عذر خواه او

از این گناه تا که شود عذر خواه من

دل برد از نخست گمان وفا بر او

شد اشتباه او سبب اشتباه من

در محشر از شکایتم اندیشه کن ولی

تا آن زمان که سوی تو افتد نگاه من

در محشر از شکایتم اندیشه کن ولی

تا آن زمان که سوی تو افتد نگاه من

شاید گرم بجرم وفا می کشد که نیست

جرمی برش (سحاب) فزون از گناه من

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

ای لعبت و بت و صنم و حور و شاه من

وی سوسن و گل و سمن و مهر و ماه من

ای جان دل عزیزتر از هر دویی و هست

ایزد بر این که دعوی کردم گواه من

ای دوست بی گناه مرا متهم کنی

[...]

امیر معزی

موی سیاه من به جوانی چو مشک بود

کافور شد به پیری مشک سیاه من

آورد روزگار ز پیری اثر پدید

بر روی پژمریده و پشت دوتاه من

هرگه ‌که من به سجده نهم روی بر زمین

[...]

خیالی بخارایی

تا رندی و نیاز نشد رسم و راه من

ضامن نگشت یار به عفو گناه من

طاعات را چه قیمت و عصیان چه معتبر

جایی که لطف دوست بود عذر خواه من

باشد که خواندم به عنایت گدای خویش

[...]

صائب تبریزی

در روز حشر سایه کوه گناه من

گردید از آفتاب قیامت پناه من

اندیشه از شکست ندارم که همچو موج

افزوده می شود ز شکستن سپاه من

گر ماه و آفتاب شود هر ستاره ای

[...]

قدسی مشهدی

خموش می‌کند دلیر تماشای ماه من

من بعد، چشم آینه و دود آه من

تا چشم باز می‌کنم، از پیش رفته‌ای

چون شمع، کاش بر مژه بودی نگاه من

کوتاه بهترست شب ناامیدی‌ام

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه