گنجور

 
سحاب اصفهانی

کاش اکنون که به کوی تو بود منزل من

بود بر پای من این بند که دارد دل من

از پی رنجش ساعد به شهیدان ستم

دعوی آن است که در حشر کند قاتل من

در برم دل تپد از شوق خدنگت همه عمر

مگر آن روز که در خاک طپد بسمل من

در جهان شاید اگر نیست غمی زانکه به دهر

هر غمی بود سرشتند به آب و گل من

هست محرومی من باعث نومیدی غیر

به که از وصل تو حاصل نشود مشکل من

جان از آن مانده به تن تا که شود برخی او

گر قبولش فتد این تحفه ی ناقابل من

ریخت خونم به یکی زخم و مرا کشت (سحاب)

لیکن از آرزوی زخم دگر قاتل من

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حکیم نزاری

کس ندارد خبر از واقعهٔ مشکل من

حاصلی نیست ز اندیشهٔ بی‌حاصل من

دشمنی نیست مرا از دل دیوانه بتر

هر زمان واقعه ای با سرم آرد دل من

می کشد یارم و خشنودم ازیرا که مرا

[...]

امیرخسرو دهلوی

ای به هر موی شده بسته زلف دل من

وی به هر کوی شده در طلبت منزل من

این چنین در هم و پیچان ز چه گشته ست دلم

سایه زلف تو افتاد مگر در دل من

کارم از شکل سر زلف تو مشکل شده است

[...]

سلمان ساوجی

بیخ عشق تو نشاندند بتا! در دل من

غم مهر تو فشاندند، در آب و گل من

تیر مژگان تو از جوشن جان می‌گذرد

بر دل من مزن ای جان که تویی در دل من

روز دیوان قیامت که منازل بخشند

[...]

صوفی محمد هروی

ای سرشته غم گیپا و کدک در دل من

سوخت در آتش بریان دل بی حاصل من

مشکلم بود که در حلقه گیپا چه بود

حل شد از دولت نان، شکر خدا مشکل من

فکر کر دم که دگر نان نخورم روزی چند

[...]

جامی

نوبهاران که دمد شاخ گلی از گل من

غنچه هایش بود آغشته به خون دل من

بی تو زینسان که به جان آمدم از هستی خویش

زود باشد که شود کوی عدم منزل من

نبود همره جانم به جز اندیشه تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه