گنجور

 
سحاب اصفهانی

خطت دمید و آمدی ای غمگسار دل

وقتی نیامدی که بیایی به کار دل

تنها شبی زلطف بیا در کنار من

اما چنان میا که نیایی به کار دل

رفتیم و ماند دل به برت یادگار ما

وین اشک سرخ بر رخ ما یادگار دل

چشم سیاه و زلف پریشان او ببین

کآگه شوی زروز من و رزگار دل

بر دست دل نبود چنین اختیار من

بر دست دیده گر نبود اختیار دل

بس وعده داد او به من و من به دل نوید

او شرمسار من شد ومن شرمسار دل

جان با غم زمانه نگردید سازگار

سازد چگونه با غم ناسازگار دل؟

از بس نشست بر دلت از دل غبار غم

دادم بباد در ره عشقت غبار دل

قدر غم تو یافته دل در شب غمت

چون جز غم تو نیست کسی غمگسار دل

غمگین ترم گهی که دهد وعده ی وصال

چون دارم آگهی ز شب انتظار دل

دور از گلی (سحاب) چه گلها که پرورش

یابد به باغ دیده ام از جویبار دل

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سوزنی سمرقندی

از من بآزمون چو طلب کرد یار دل

از جان شدم بخدمت و بردم نثار دل

دیدم بزیر حلقه زلفین آن نگار

در بند عاشقی چو دلم صد هزار دل

فرمانگذار دلبر و طاعت نمای من

[...]

ادیب صابر

خرم به روی عشق شود روزگار دل

سودای عشق یار همه روز کار دل

جز روی نیکوان نبود اختیار چشم

جز عشق دلبران نبود اختیار دل

دل را به داغ عشق ملامت مکن که هست

[...]

همام تبریزی

ما می‌رویم داده تو را یادگار دل

نازک بود حکایت دل زینهار دل

خوش دار هفته‌ای دل ما را که سال‌ها

پرورده است مهر تو را در کنار دل

ترسم که در حساب نیارد دل مرا

[...]

حکیم نزاری

ای دیده را به دیدنِ رویت قرارِ دل

گه در میانِ جانی و گه در کنارِ دل

دل را چه حّدِ آن که به جانی سخن کند

در جست وجویِ وصلِ تو شد جان نثارِ دل

بی رونق از دل است همه کار و بارِ من

[...]

جهان ملک خاتون

رفتی و در غم تو بماندم فگار دل

بازآی تا کنیم به پایت نثار دل

آخر نگاه دار دل خستگان هجر

شاید که آید آخر کارت به کار دل

چون جان به لب رسید ز دست جفای چرخ

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه