زان گونه در فراق تو نومیدم از وصال
کاندیشه ی وصال توام رفته از خیال
بخت ار مدد کند به وصالش رسم ولی
موقوف بر محال نباشد بجز وصال
از چنگ او چگونه گریزم که می رسد
شاهین تیز پر به حمام شکسته بال؟!
لطفت نکرد چاره ی قهر فلک زمن
مسکین کسی که گشت به لطف تو مستمال
ممنوع از آن که تا نشوم چون رسن به او
چون منع خود کند چو رسد تشنه بر زلال
چون از غرور حسن نگویی جواب من
آن به که نیست پیش توام قدرت سؤال
دایم برش حکایت رفتن کند (سحاب)
کو غیر ازین زهر کسی سخنی گیردش ملال
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این اشعار از حس فاصله و ناامیدی خود در فراق معشوق میگوید. او بر این باور است که هر چقدر بخت کمک کند به وصال، باز هم امیدی به رسیدن به محبوب وجود ندارد. شاعر با تمثیل به شاهینی تیزپر، از بیپناهی خود در برابر تقدیر سخن میگوید و به قهر فلک اشاره میکند. او میگوید که کسی که به لطف معشوق مبتلا شده، در نهایت درمانده و مسکین است و اگرچه میخواهد به محبوب برسد، اما به شدت در محدودیت و منع قرار دارد. در انتها، شاعر از تنهایی و دلتنگی خود میگوید و از دیگران میخواهد که هیچ چیز جز دردی را که او میکشد، از او نپرسند.
هوش مصنوعی: به خاطر دوری تو، دیگر امیدی به وصال تو ندارم و فکر رسیدن به تو از ذهنم پاک شده است.
هوش مصنوعی: اگر شانس و بخت یاری کند، میتوانم به وصال او برسم؛ اما این کار به چیزی غیرممکن وابسته نیست جز خود وصال.
هوش مصنوعی: چطور میتوانم از چنگال او فرار کنم در حالی که شاهین تیزپرِ بیبال به من نزدیک میشود؟
هوش مصنوعی: لطفت و مهربانیات در برابر قهر و سختیهای زندگی، تسکیندهنده من، بیچارهای است که به محبت تو دل بسته است.
هوش مصنوعی: هر زمان که خود را از چیزی محروم میکنی، نمیتوانی به آن دسترسی پیدا کنی، مانند وقتی که تشنهای و به آب زلال نمیرسی.
هوش مصنوعی: اگر به خاطر زیباییات از غرور سخن نگویی، بهتر است که پاسخی به من ندهی، چون در برابر تو قدرت پرسش را ندارم.
هوش مصنوعی: همیشه در مورد رفتن به او داستان میگوید، زیرا جز این، هیچکس نمیتواند زهر یا درد او را تسکین دهد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
شاها هزار سال بعزّ اندرون بزی
وانگه هزار سال بملک اندون ببال
ای اختیار ایزد دادار ذوالجلال
تاج از تو با شرف شد و تخت از تو با جمال
مسعود شهریاری کز فر عدل تو
بر ملک روزگار چو نام تو شد به فال
کرده نهال جاه تو را دست مملکت
[...]
هست از سفال جامه سیکی برآمده
اندر سفال جامه سیکی بود حلال
نی نی نه نه نه نی نه نی نی به هیچ وقت
لا لا لا لا لل لا لا لا لا به هیچ حال
توحید لایزال نیاید چو در مقال
روشن کنم ضمیر به توحید ذوالجلال
ترجیع کن که آمد یک جام مال مال
جان نعره میزند که بیا چاشنی حلال
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.