گنجور

 
صفایی جندقی

گرنه در خورد یار دیرین است

تلخکامی به جان شیرین است

تا تو از چهره شرم مهر شدی

اشک ما نیز رشک پروین است

دل سرگشته ام به چنبر عشق

چون کبوتر به چنگ شاهین است

تا محرک صباست زلف ترا

کی دلی را امید تسکین است

در تو بیندکمال صنع حکیم

عارفی را که چشم حق بین است

جز تو با هیچ کس نورزم مهر

ور تو پیوسته با منت کین است

کارت از تیغ کج خود آمد راست

کی نیازت به تیر و زوبین است

سرکنم بی تو گر شبی به بهشت

خاک و خشتم فراش و بالین است

بست تا در تو جان صفایی را

نه غم دل نه ماتم دین است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سنایی

تا جهان است؛ کار او این است

نوش او نیش و مهر او کین است

مشاهدهٔ بیش از ۲۲ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
حمیدالدین بلخی

زآنکه در کویت آفتاب این است

نیم شب چون نماز پیشین است

خاقانی

ای عزیزان بر جهان این است

زهرش اندر گیای شیرین است

نظامی

بزم‌های تو گرچه رنگین است

آنچه بزم مخلد است این است

عطار

شیر در کار عشق مسکین است

عشق را بین که با چه تمکین است

نکشد کس کمان عشق به زور

عشق شاه همه سلاطین است

دلم از دلبران بتی بگزید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه