گنجور

 
حمیدالدین بلخی
 

وقتی اندر سرا، و مَطبخِ جم

جنگ کردند دیک و کاسه به هم

کاسه زرّین و دیک سنگین بود

هر دو را طبع و دل پُر از کین بود

دیک با کاسه گفت هر فضلی

گر تو فرعی و من بزرگ اصلی

گرچه بر روی خوان سواری تو

داری از من هر آنچه داری تو

از چه باشی به من تو ماننده

من بخشنده تو ستاننده

کاسه بعد از تحمّل بسیار

گفت لفظِ لطیف و معنی دار

که از این قال و قیل چه بگشاید

کار وقت گرو پدید آید

بامدادان شویم طوّافان

تا کرا بر خرند صرّافان

ای که حلم تو جودی و سهلان

باز خر مرمرا ز نااهلان

شهرِ خوارزم و نقدِ محمودی

من بدین کاسدی و مردودی

گشته ام بی بضاعت و کاسد

منکه محمودیَم چنین فاسد

آخر ای سر فراز تا کی و چند

دار و شمشیر و تازیانه ببند

دل مرنجان مرا به غصّه ای کس

که مرا جنبش نسیمی بس

خاری ار با حیاتم آمیزد

دلم از صحبتت نپرهیزد

ای تن ای تن عزیز باش عزیز

زرِّ کانی تویی مجوی پشیز

راه گم کرده ای و می نازی

مانده در شِشدری و می بازی

کعبه را در خطا همی جویی

با زرِ کین خطب همی جویی

ای دل از عقل و از خرد تا چند

نام نیکو و حال بد تا چند

چون به دست است رزق هر روزه

منقطع دار دستی در یوزه

مزن از طبع زرِّ صافی نیز

که در این شهر رایج است پشیز

سنگ و یاقوت هر دو یک نرخ است

وین هم از عکس طبع این چرخ است

هستی از آفتاب در سایه

تا تو را هست عقل سرمایه

در کفِ ظلم روز و شب خون شو

یا ز اقلیم عقل بیرون شو

رنج بینی در آشیانه ای عقل

چون نهی پای در میانه ای عقل

خاریی چرخ بر عزیزان است

تیغ مردان به دست هیزان است

کو؟ خداوند همّت و رایی

سرورِ پُر دلی صف آرایی

گر بخندد طراز جامه بر او

حشو نبود سرو عمامه بر او

زین بر اطراف ماه و مهر نهد

پای بر تارک سپهر نهد

همّتش فرق آسمان ساید

مشتری در پیَش عنان ساید

چرخ گردان ز بیم صولت او

گشته نظّارگیی دولتِ او

این همه ذات در مراتب و جاه

نیست جز اصل پاک فضل الله

آن شرف داده صدرِ ایوان را

پی سپر کرد(ه) فرق کیوان را

گرچه اندر زبان شکایت اوست

همه گیتی ز من حکایتِ اوست

از من است و ز آرزوی محال

که همی گردد او ز حال به حال

ای زمانه نهادِ گردون قدر

از تو خالی مباد مسند صدر

مشناس از حساب عامه مرا

عاشق سیم و زرّ و جامه مرا

عرض باید ز جایگه به نیاز

که نشد قیمتی به جامه پیاز

زآن به صدرِ تو متّصل بودم

که اسیرِ هوایِ دل بودم

خدمتِ تو همی به جان کردم

نه از پی کسبِ آب و نان کردم

دور باشد ز روی دین و خرد

هر که او نان به آب روی خورد

من ز جاهِ تو گر ندیدم کام

تو ز الفاظِ من گرفتی نام

ورد من در توشد ز قاف به قاف

کسب قوّال و مایه قوّاف

ورد حجّاج گشته وقت طواف

حرز مردان شده به گاه مصاف

روزگارش نهاد بر احداق

ظلم باشد گرش نهی بر طاق

همچو کاریگری رسن تابم

هر زمان خویشتن ز بس یابم

نزد آن کس که او کریم تر است

حق مر آن راست کاو قدیم تر است

از چه معنی چومن قدیم شدم

با ندامت چنین ندیم شدم

ظنّم آن بُد که چون به کام رسی

وز شراب جهان به جام رسی

شهنه ای گیر و دار من باشم

ثانی اثنینِ غار من باشم

خود به فرسنگ ها ز پس ماندم

پای در کُنده ای عَسس ماندم

حالِ امسالِ خود همی بینم

گرچه تقویم های پارینم

سرو را موسم وداع آمد

وقت تفریق اجتماع آمد

رفتم و بارِ منّتت بر دوش

حلقه ای حقّ نعمتت در گوش

از تو گویم حدیث با هر گل

در نواهای نظم چون بلبل

هر زمان در زمانه رو آرم

از ثنای تو گفتگو آرم

بالله ار بر تنم بدرّی پوست

هیچ دشمنت را ندارم دوست

چون به بدخواهِ دولتِ تو رسم

گر به سگ دارمش لئیم کسم

گرچه بی تو در آتش نفتم

به خدایت سپردم و رفتم

جان شیرین به لب رسید اکنون

صبح خدمت به شب رسید اکنون

از لب دلبران لبت خوش باد

روز من تیره شد شبت خوش باد

بار بر خر نهادم و بر دل

تا کجا یابم از جهان منزل

منزل روز و شب بپیمودم

گرچه در منزلی نیاسودم

کارم از جاه تو به ماه رسید

کوهِ حالم به حالِ کاه رسید

این عمل را که من رهی دارم

به که فرمان دهی که بسپارم

خاندانِ علی و محمودی

ثابت و راسخ است چون جودی

خاکِ او جای هر جبین بوده است

آشیانِ رسوم دین بوده است

خللی کاوفتاده گرچه قوی است

نه ز چرخ کهن چنان تقوی است

به خدا آرمید روز و شبی

اثر صبح خود نمود شبی

ای جهان را به بخشش و اکرام

خلفِ صدق و یادگارِ گرام

ار چه شد حالِ من بدین تبهی

نقدهای امیدِ من ندهی

از پس رنج پنج ساله من

استخوان است در نواله من

حال و کارم ز گردش گردون

نیست چون دولتِ تو روز افزون

وقتِ دل دادن و نواختن است

که نه هنگام ناشناختن است

خاتم صبر را نگینه نماند

خاتم صبر را نگینه نماند

من نه آنم که از تو بگریزم

یا ز تأدیب تو بپرهیزم

دُرج مدح تو غمگسار من است

گوشمال تو گوشوار من است

گر بخوانی مرا وگر رانی

قیمت و قدر من تو بر دانی

دل ز تو آن زمان که بر دارم

از دل و جانت دوست تر دارم

آن شبم خوابگه بر آتش باد

که ز دل گویمت شبم خوش باد

اگر از دیده خون بپالایم

جز به مدحت زبان نیالایم

لفظِ من بنده جوان نبُدی

گر ثنای تو در میان نبُدی

من که ممدوح صد هزار کَسَم

از چه مدّاحیی تو را نه بسم

هست نظم من ای سپهرِ جلال

هست نظم من ای سپهرِ جلال

تا شود بر همه جهان پیروز

شد سوادش شب و بیاضش روز

گرچه نزد تو خار و معیوب است

بر جبین زمانه مکتوب است

عقل و جان بر هواش لرزان است

گرچه نزدِ تو خار و ارزان است

روزگارش به بحر و کان بخرد

مردِ جان دوستش به جان بخرد

ای ز خُلق تو نوبهار به رشک

هم چنین از تو چند بارم اشک

مر مرا چون سپهر و بخت مزن

چون هدف آن تو است سخت مزن

خُلق چون نوبهار تو بر من

از چه معنی است چون دی و بهمن

چند باشم در این گریز چو باز

از قضای زمانه دیده فراز

ماندم اندر میان چو منقطعی

با که گویم که نیست مستمعی

مقطع این فسانه هم چو نبید

از مهِ دی به نوبهار کشید

وقتِ افسانه های این افسون

بود رنگِ زمانه دیگرگون

بر زمین و هوا ز برق و سحاب

بود فرشش حواصل و سنجاب

گرچه آغازش از مهِ دی بود

آخرش عهدِ لاله و می بود

بودم از چرخ در مصافِ جمل

که رسید آفتاب سوی حمل

ز اعتدالِ طبیعیِ عالم

شد هوا صافی و خوش و خرّم

روز ایمن شد از ملالتِ شب

کسوتِ روز شد به قامت شب

مهدی روزگار سر بر کرد

حالت روز و شب برابر کرد

تا در آمد صبا به طوّافی

نفسِ روزگار شد صافی

کز نسیم خوش رضا بندی

شور و آشوب در من افکندی

پرده رازِ سینه بدریدی

تا تو از جای خود بجنبیدی

بادم از حال خود بگردانید

آنکه زنجیر من بجنبانید

وزشِ جنبش نسیم بهار

به من آورد بوی طرّه یار

سرخ رویی لاله چون رخ او

تلخ شد طبع من چو پاسخ او

چون دو زلفش بنفشه درهم شد

سر به سر تاب و سر به سر خم شد

نرگس از چشم او خمار گرفت

نرگس از چشم او خمار گرفت

ارغوان از خجالتِ رویش

سرخ شد چون رخان دلجویش

تا ببینندش سوسنِ آزاد

یک قدم هم چو بندگان ایستاد

دمد از خاک بی شمار اکنون

سبزه بر طرف جویبار اکنون

خوش گوارد به روی دوست نبید

بر لب جوی و در میان خدید؟

طی کند باد فرش ساده کنون

تلخ گردد مزاج باده کنون

باغ صد گونه رنگ بر سازد

بلبل مست چنگ بنوازد

بلبل عشق از سرِ مستی

با گل اندر میان نهد مستی

بدرخشد می نهفته ز خُم

بدرخشد می نهفته ز خُم

کند اکنون درنگ در باقی

ساغر و باده در کف ساقی

اندر این فصل بر کسی بخشای

که ندارد به عیش و عشرت رای

لذّت و شادیِ صباحیِ نی؟

جرعه ای باده در صراحی می

نوش و شاباش در لب ساقی

کرده از روزگار در باقی

ای نگار رخت بهار افزای

چند بینم به باغ و راغت رای

شمع خود را برِ چراغ مبر

آنچنان سرو را به باغ مَبَر

با چنان روی و عارض رنگین

چه به کار است لاله و نسرین

یک زمان روی سوی آیینه کن

صد بهشت اندر آن معاینه کن

اندر آیینه آن رخانت بین

صد هزاران نگارخانه چین

عکست ار بر فتد به خارستان

شود اندر زمان نگارستان

شرق وغرب زمین فسانه ای توست

هرچه خواهی بکن زمانه ای توست

شب اگرچه سیاه و دیجور است

از رخانت چو نور بر نور است

زآنکه در کویت آفتاب این است

نیم شب چون نماز پیشین است

آخر ای زُهره نشاط انگیز

به شب آمد صباح رستاخیز

گلِ اقبال اگر به رنگ آید

دامن وصل او به چنگ آید

باوصالت رسم در این وصلت

که غریبم قضا دهد مهلت

جام خلوت بخندد از صهبا

گر بخندد زمانه رعنا

زین سپس گر فلک کند خامی

من و فتراک مجلس سامی

باز جویم از این سخن سر و بَن

به سخن های نو و زرّ کهن

این سخن را هزار در داریم

که من و آن زبان و زر داریم