گنجور

 
صفایی جندقی

دلی در آتش عشقت سمندری آموخت

کز آب چشم بط آسا شناوری آموخت

ز دست تست دلی هرکجا به پای فتاد

که هر بتی ز تو آداب دلبری آموخت

به جادوی تو عیان دیده ام به رأی العین

که سامری هم از او رسم ساحری آموخت

از آن خطای تو خوانم جفای خوبان را

که خصلت تو به تکران ستمگری آموخت

مرا به سینه برانگیخت حالت سپری

به غمزه تو حکیمی که خنجری آموخت

نسیم صبح که بویی بود ز باد بهشت

ز نکهت خم زلف تو عنبری آموخت

چو چرخ داد به چشم تو علم صیادی

دل مرا به ضرورت کبوتری آموخت

گرت فتاد صفایی به خاک ره چه کند

سرش به پای تو از زلف همسری آموخت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سعدی

معلمت همه شوخی و دلبری آموخت

جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت

غلام آن لب ضحاک و چشم فتانم

که کید سحر به ضحاک و سامری آموخت

تو بت چرا به معلم روی که بتگر چین

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سعدی
کمال خجندی

ترا دو رخ به دو خط فن دلبری آموخت

تو از دو چشم و دو چشم از تو ساحری آموخت

تو طفل مکتب حُسنی معلم تو دو چشم

معلمت همه شوخی و دلبری آموخت

فریب و مکر به غمزه چه می‌دهی تعلیم‌؟

[...]

جامی

به غمزه چشم تو درس ستمگری آموخت

به خط لبت سبق روح پروری آموخت

ز لطف در بناگوش تو تعالی الله

که فیض نور سعادت به مشتری آموخت

دبیر مکتب حسنت ازان عذار جبین

[...]

فصیحی هروی

ستم ز نرگس مستت ستمگری آموخت

جنون ز زلف سیاه تو داوری آموخت

ترا خدایی آموزد ار اراده کنی

به یوسف آنکه طریق پیمبری آموخت

ترا به حسن ستایش کنند و زآن غافل

[...]

رفیق اصفهانی

نه ماه من ز پری رسم دلبری آموخت

که رسم دلبری از ماه من پری آموخت

فغان از آن مه نامهربان که استادش

نه مهرورزی و نه بنده پروری آموخت

به کودکیش همه مشق جور کیشی داد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه