نماند از تاب هجرانت مرا دیگر شکیبایی
عجب نبود اگر زین پس کشد کارم به رسوایی
دلم در سینه جوشد ز آتش رویت مکن حیرت
تو آتش را به جوش آری بدین گرمی و گیرایی
ز سودای رخ و زلفت دو سود آمد مرا حاصل
دلی خودرای و دیوانه، سری پرشور و سودایی
عجب دارم که چون آموختی آن لعل گویا را
کجا کی از دم گرم که اعجاز مسیحایی
در اوصافت عرق ریزد به جای دوده بر کلکم
که آمد صفحه ای از دفتر حسن تو زیبایی
مرا با دین و دنیا نیست کاری مال و جان چبود
نتابم روی از رایت بهر چم حکم فرمایی
بهر حال از تو منتها مرا بر دوش جان باشد
به قهرم گر بسوزانی ور از لطفم ببخشایی
تو خود گاهی مگر دست ترحم سائیم بر سر
که نبود با غم عشقت مرا چشم تن آسایی
به یاد لعل میگونت مدام ار خون خورم شاید
که دل آموخت ز آن مژگان مرا رسم جگرخایی
جوانان را ملامت کردمی از عشق و خود ناگه
به عهد پیری آخر سر بر آوردم به شیدایی
تو گویی دل برو واپس ستان و من درین فکرت
که چون بیرون برم جان از کف آن ترک یغمایی
صفایی من که می کردم مداوای گرفتاران
به کار خویش درماندم به صد تدبیر و دانایی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: غزل روایت درد و شوق عاشقانه است. شاعر از تاب نیاوردن در فراق معشوق میگوید و به وضوح بیان میکند که این غم میتواند او را به رسوایی بکشاند. دلش از عشق معشوق میسوزد و حیرتزده شده است. او به زیبایی معشوق و تأثیرش بر زندگیاش میپردازد و بیان میکند که عشق و دلبستگیاش حتی فراتر از ثروت و دنیا برایش اهمیت دارد. در نهایت، شاعر از بیقراری خود در عشق و تأثیر آن بر روح و جانش میگوید و به یاد میآورد که چگونه در جوانی دیگران را از عشق ملامت کرده، اما اکنون خود در دام آن افتاده است. این وضعیت نشاندهنده عمیقترین احساسات و تناقضهای عشق است.
هوش مصنوعی: دیگر تاب و تحمل دوری تو را ندارم و شکیباییام از بین رفته است. جای تعجب نیست اگر بعد از این، کارم به رسوایی کشیده شود.
هوش مصنوعی: دل من به خاطر تماشای چهرهات آتش میگیرد. نگران نباش، چون این چهرهات است که این آتش را شعلهور میکند و آن را به جوش میآورد.
هوش مصنوعی: از فکر زیبایی و موهایت به دو نتیجه رسیدم: نتیجهای که به دلم دست داد، سرشار از شور و حس جنون است.
هوش مصنوعی: عجب میکنم که تو چگونه آن سخنگوی زیبا را یاد گرفتهای، آیا از کجا و کی توانستی به این دانش برسید که مثل معجزهای که مسیح انجام میداد، سخن بگویی؟
هوش مصنوعی: در توصیف تو به جای اینکه دودهای بر چهرهام بنشیند، عرق میریزد. این نشاندهنده آن است که، جمال و زیباییات مانند صفحهای از دفتر نوشتههای خوب و زیباست.
هوش مصنوعی: من به دین و دنیای هیچ کس کاری ندارم. چه اهمیت دارد که مال و جان در اختیارم باشد، من از روی شما روی بر نمیگردانم، هر دستور و حکمی که بدهید، برای من مهم است.
هوش مصنوعی: به هر حال، من تحت تاثیر تو هستم، حتی اگر با خشم به من آسیب بزنی یا با لطف خود مرا ببخشی، روح من همیشه به تو وابسته است.
هوش مصنوعی: گاهی پیش خودت دلسوزی میکنی و بر سر من میکشی، چرا که با وجود غم عشق تو، من از آرامش و آسایش بیبهرهام.
هوش مصنوعی: همواره به یاد زیبایی و لبان سرخ تو، حتی اگر خون هم بریزم، شاید دل میتواند از آن مژههای خاص تو روش درد و رنج را یاد بگیرد.
هوش مصنوعی: من جوانان را به خاطر عشق سرزنش میکردم، اما ناگهان در روزهای پیری خودم، به حالت شیدایی درآمدم.
هوش مصنوعی: انگار تو میخواهی دل مرا پس بگیری و من در فکر این هستم که چگونه میتوانم از چنگ آن معشوقه زیبا فرار کنم.
هوش مصنوعی: من به دیگران کمک میکردم و خوشحال بودم که به مشکلات آنها رسیدگی میکنم، اما در عین حال خودم در مواجهه با مشکلاتم به سختی گرفتار شدم و با وجود تدبیر و دانش، نتوانستم به خودم کمک کنم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بهار آمد من و هر روز نو باغی و نو جایی
به گشتن هر زمان عزمی به بودن هر زمان رایی
قدح پر باده رنگین به دست باده پیمایی
چو مرغ از گل به گل هر ساعتی دیگر تماشایی
نگاری با من و رویی نه رویی بلکه دیبایی
[...]
شبی تاری چو بیساحل دمان پر قیر دریائی
فلک چون پر ز نسرین برگ نیل اندوده صحرائی
نشیب و توده و بالا همه خاموش و بیجنبش
چو قومی هر یکی مدهوش و درمانده به سودائی
زمانه رخ به قطران شسته وز رفتن برآسوده
[...]
ایا بی حد و مانندی که بی مثلی و همتایی
تو آن بی مثل و بی شبهی که دور از دانش مایی
ز وهمی کز خرد خیزد تو زان وهم و خرد در وی
ز رایی کز هوا خیزد تو دور از چشم آن رایی
پشیمانست دل زیرا که تو اسرارها دانی
[...]
خرد را دوش میگفتم که ای اکسیر دانایی
همت بیمغز هشیاری همت بیدیده بینایی
چه گویی در وجود آن کیست کو شایستگی دارد
که تو با آب روی خویش خاک پای او شایی
کسی کاندر جهان بیهیچ استکمال از غیری
[...]
زهی اخلاق تو محمود همچون عقل و دانائی
زهی ایام تو مشکور همچون عهد برنائی
امام شرق رکن الدینکه سوی حضرتت دایم
خطاب انجم و چرخست مولانا و مولائی
اضافت با کف رادت ز گیتی گنج پردازی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.