گنجور

 
صفایی جندقی

مکن از برم جدایی به طریق بی وفایی

که نیرزد آشنایی به کشاکش جدایی

به شکنجه و گزندت نکشم سر از کمندت

که گرم کشی به بندت به از آن که پر گشایی

چو اجل ز در درآید همه شادیم فزاید

به امید آنکه شاید دهد از غمم رهایی

تو و التزام دوری من و بند ناصبوری

تو و لعل عیسوی دم من و درد بی دوایی

سر ما ز خاک این در همه عمر کرده افسر

که گدایی تو خوشتر ز شکوه پادشایی

دمی ای ندیم بی غم بزن از نصیحتم دم

من و فسق عذر توام تو و عجب پارسایی

برو این غرور از سر بگذر و زود بگذر

که خود اعتذار بهتر ز عبادت ریایی

تو یکی به حال ما رس که نمانده جز توام کس

همه را به داوری بس تو خصوص بر صفایی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عراقی

پسرا، ره قلندر سزد ار به من نمایی

که دراز و دور دیدم ره زهد و پارسایی

پسرا، می مغانه دهی ار حریف مایی

که نماند بیش ما را سر زهد و پارسایی

قدحی می مغانه به من آر، تا بنوشم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از عراقی
مولانا

هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی

برسد وصال دولت بکند خدا خدایی

ز کرم مزید آید دو هزار عید آید

دو جهان مرید آید تو هنوز خود کجایی

شکر وفا بکاری سر روح را بخاری

[...]

مشاهدهٔ ۵ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
سعدی

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی

چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی

چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی

بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی

[...]

حکیم نزاری

نه قرار داده بودی که شبی به خلوت آیی

بگذشت روزگاری و نیامدی کجایی

به وصال وعده کردی و دلی که بود ما را

به امید در تو بستیم و دری نمی‌گشایی

به سرت که تا به رویت نظری ربوده کردم

[...]

قاسم انوار

دل ما بغمزه بردی، رخ مه نمی نمایی

بکجات جویم، ای جان، ز که پرسمت؟ کجایی؟

بگشا نقاب و آن رو بنما بما،که ما را

بلب آمدست جانها ز مرارت جدایی

بنماند جانم از درد و بماند تاا قیامت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه