گنجور

 
صفایی جندقی

به میدانت از کشتگان نیست جانی

که بتوان به دلخواه زد دست و پایی

مرا بر مگردان ز دنبال محمل

اگر باید این کاروان را درایی

پس از قتلم انداختی بر سر ره

ندانستمت اینقر بی وفایی

به کین سازی و مهر سوزی بنازم

عجب سخت رویی عجب سست رایی

دل افتادگان را به جای تفقد

در اندیشه ی جور و فکر جفایی

به دستی زدی زخم و افکندی از پا

که نبود مرا مهلت مرحبایی

بپرداز از تیر دیگر رفویی

بفرمای از درد دیگر دوایی

جدایی فتاد از غمت جسم و جان را

چو از دل شکیب از برم تا جدایی

مریضت به رقص آید از بعد مردن

به رسم عیادت به بالینش آیی

پی صید یک دل مرا زان دو گیسو

بهر سوی گسترد دام بلایی

مگر بر سر رحمش آری ز افغان

صفایی چنین سر به زانو چرایی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فرخی سیستانی

دل من همی داد گفتی گوایی

که باشد مرا روزی ازتو جدایی

بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم

بر آن دل دهد هر زمانی گوایی

من این روز را داشتم چشم وزین غم

[...]

منوچهری

نوای تو ای خوب ترک نوآیین

درآورد در کار من بینوایی

رهی گوی خوش، ورنه بر راهوی زن

که هرگز مبادم ز عقشت رهایی

ز وصفت رسیده‌ست شاعر به شعری

[...]

قطران تبریزی

دلا تا تو اندر هوان و هوائی

نه جفت زمینی نه جفت هوائی

بلا از تو بیند همیشه تن من

بلائی تو یا بر بلا مبتلائی

چرا مهر دستان زنی برگزیدی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از قطران تبریزی
مسعود سعد سلمان

نوا گوی بلبل که بس خوش نوایی

مبادا تو را زین نوا بینوایی

نواهای مرغان دو سه نوع باشد

تو هر دم زنی با نوایی نوایی

گر از عشق گویا شدستی تو چون من

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
قوامی رازی

نماند است در چشم من روشنائی

که افتاد با پیریم آشنائی

ز پیری چرا گشت تاریک چشمم

اگر آشنائی بود روشنائی

بهار جوانی فرو ریزد از هم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه