گنجور

 
صفایی جندقی

رخ نمودی اگر از پرده پری

سجده کردی به تو در خوب تری

روشن آمد همه را کوری مهر

کرد تا پیش مهت جلوه گری

نسبت سرو به بالای تو کرد

باغبان از در کوته نظری

قدمی در نظرش باز خرام

تا خجل گرد از آن بی بصری

با گل روی تو مسکین بلبل

سوی گلشن رود از بی خبری

محو رفتار توآمد که نهاد

جاودان سر به کمر کبک دری

دلم از لعل تو دندان نکند

گرچه حاصل بودش خون جگری

انس و جان نیست به غیر تو مرا

انس و جان اگر حور و پری

مفتی از منع صفایی در عشق

ریش گاوی کند از کوی خری

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
خاقانی

یک زبان داری و صد عشوه‌گری

من و صد جان ز پی عشوه خری

از جگر خوردن توبه نکنی

زانکه پرورده به خون جگری

زهره داری تو ز بیم دل خویش

[...]

عطار

دوش سرمست به وقت سحری

می‌شدم تا به بر سیم‌بری

تیز کرده سر دندان که مگر

بربایم ز لب او شکری

چون ربودم شکری از لب او

[...]

مولانا

ای خیالی که به دل می‌گذری

نی خیالی نی پری نی بشری

اثر پای تو را می‌جویم

نه زمین و نه فلک می‌سپری

گر ز تو باخبران بی‌خبرند

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
حکیم نزاری

هیچت افتد که به ما بر گذری

وز سرِ لطف به ما در نگری

می توانی که دلم دریابی

بهترک زین غم کارم بخوری

چند خاموش توان بود و حمول

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه