گنجور

 
صفایی جندقی

نیست عشاق تو را در دو جهان دادرسی

ورنه داریم ز بیداد تو فریاد بسی

چه گشایم بر بیگانه زبان از غم دوست

کآشنا نیست به افسانه ما گوش کسی

رازم از دیده برون می‌فکند همره اشک

بایدم جست به جز دل پس از این هم‌نفسی

سیر گلشن چو قرین با غم گلچین نگرم

خوشتر از گوشه دامی نه و کنج قفسی

عشقت از صید دلم گر برمد نیست عجب

ننگ شاهین بود البته شکار مگسی

بگذر از قرب عزیزان که درین ره هر چند

بیش کوشش کنی و پیش روی باز پسی

تابش طور کجا نور کلیم‌الله کو

بر نیفروخته مصباح کس از هر قبسی

حبذا روضه رویت که نباشد مه و سال

لاله و سوریش آلوده هر خار و خسی

گفتمش کام من آخر ندهی گفت به ناز

چه کنم با تو صفایی چقدر بلهوسی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
منوچهری

شاخ انگور کهن دخترکان زاد بسی

که نه از درد بنالید و نه برزد نفسی

همه را زاد به یک دفعه، نه پیش و نه پسی

نه ورا قابله‌ای بود و نه فریادرسی

عراقی

از کرم در من بیچاره نظر کن نفسی

که ندارم به جز از لطف تو فریادرسی

روی بنمای، که تا پیش رخت جان بدهم

چه زیان دارد اگر سود کند از تو کسی؟

در سرم نیست به جز دیدن تو سودایی

[...]

مولانا

به شکرخنده اگر می‌ببرد دل ز کسی

می‌دهد در عوضش جان خوشی بوالهوسی

گه سحر حمله برد بر دو جهان خورشیدش

گه به شب گشت کند بر دل و جان چون عسسی

گه بگوید که حذر کن شه شطرنج منم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
سعدی

گر درون‌سوخته‌ای با تو برآرد نفسی

چه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی؟

ای که انصافِ دلِ سوختگان می‌ندهی

خود چنین روی نبایست نمودن به کسی

روزی اندر قدمت افتم و گر سَر برود

[...]

حکیم نزاری

کس ندارم که پیامی برد از من به کسی

چون کنم دسترسم نیست به فریاد رسی

بر کسی شیفته ام باز من خام طمع

که چو من سوخته خرمن یله کرده است بسی

از منش یاد نمی آید و خود می داند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه