یار از رخ نکرده جلوه گری
هست دل را خیال پرده دری
کردی انکار حسن شاهد ما
نیست این جز گناه بی بصری
روی از این در به درگه که کنم
که مرا نیست خوی دربدری
وقت شد کز رخم بشویی گرد
خاک بیزی بس است و خون جگری
در مقامی که جز هنر نخرند
تا چه ازرم به عیب بی هنری
تا خبر گشتم از تو دورترم
خرما روزگار بی خبری
شب و روزم به خوشدلی پرداخت
گریه ی شام و ناله ی سحری
جویی از ملک جاودان ای دل
خاکساری بخر به تاجوری
تا صفایی کشید باده ی عشق
زهر درکام وی کند شکری
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره احساسات عاشقانه و درد جدایی است. شاعر از زیبایی و جذبه معشوق یاد میکند و اینکه انکار زیبایی او به معنی بیاطلاعی از حقیقت است. شاعر در جستجوی راهی به سوی معشوق است و از غم و غصهای که جدایی به او تحمیل کرده، حرف میزند. او به دنبال آرامش و صفا در عشق است و مطرح میکند که عشق میتواند شیرین باشد، حتی اگر دردهایی به همراه داشته باشد. نهایتاً، شاعر به تلاش برای رسیدن به معشوق و زیباییهای عشق اشاره کرده و به عواقب ناشی از بیخبر بودن از معشوقش پرداخته است.
هوش مصنوعی: دوست در حالی که از چهرهاش خبری نیست، به طور غیرمستقیم دل مرا مشغول زیباییهای خود کرده است.
هوش مصنوعی: تو نمیتوانی زیبایی چهرهی شاهد ما را انکار کنی، زیرا تنها بیخبری و نادانی باعث چنین ادعایی میشود.
هوش مصنوعی: من باید از این در به آن در بروم، اما هیچ آشنایی با این وضعیت سرگردانی ندارم.
هوش مصنوعی: زمان آن رسیده است که از چهرهام غبار و کثیفی را بزدایند. دیگر بس است، خونی که از دلم ریخته میشود.
هوش مصنوعی: در جایی که تنها هنر ارزش دارد، بیهنری و نقص خود را چه طور میتوان با آن جایگاه سنجید؟
هوش مصنوعی: با دور شدن از تو، از حال و روزم بیخبر شدم و انگار به شیرینی خرما، ایام بیخبری را میگذرانم.
هوش مصنوعی: زندگی من پر از شادی و خوشحالی است در حالی که شبها با اشک و غم به صبح میرسم و صبحها با ناله و افسوس آغاز میشود.
هوش مصنوعی: ای دل، از دنیای پایدار و ابدی، برای خود امتیاز و ویژگیای را بدست آور تا همتای تاج و تخت شود.
هوش مصنوعی: زمانی که عشق همچون یک نوشیدنی خوش طعم و دلپذیر به جان او مینشیند، زهر و تلخیهای زندگی را از وجودش دور میکند و او را شیرین و شاداب میسازد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
این جهان را نگر به چشم خرد
نی بدان چشم کاندر او نگری
همچو دریاست وز نکوکاری
کشتیی ساز، تا بدان گذری
ای بزفتی علم بگرد جهان
بر نگردم بتو مگر بمری
گرچه سختی چو نخلکه مغزت
جمله بیرون کنم بچاره گری
نه چو تو در زمانه ناموری
نه چو نام تو در جهان سمری
عزم تو کف حزم را تیغی است
حزم تو روی عزم را سپری
نه چو کین تو ظلم را زهری
[...]
معجز معجزی پدید آمد
چون فرورید قوم او پسری
بینهادی پلید و پر هوسی
بیزمانی دراز و بیخبری
هم ازو بود و از کفایت او
[...]
شاد باش ای مؤید سکنه
ای جوانمرد مهتر هنری
نشود از تو صنعتی پیدا
تا که بر مغز کرمه ای نخوری
تا جوازه بدو تنه بکشند
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.