گنجور

 
صفایی جندقی

یار از رخ نکرده جلوه گری

هست دل را خیال پرده دری

کردی انکار حسن شاهد ما

نیست این جز گناه بی بصری

روی از این در به درگه که کنم

که مرا نیست خوی دربدری

وقت شد کز رخم بشویی گرد

خاک بیزی بس است و خون جگری

در مقامی که جز هنر نخرند

تا چه ازرم به عیب بی هنری

تا خبر گشتم از تو دورترم

خرما روزگار بی خبری

شب و روزم به خوشدلی پرداخت

گریه ی شام و ناله ی سحری

جویی از ملک جاودان ای دل

خاکساری بخر به تاجوری

تا صفایی کشید باده ی عشق

زهر درکام وی کند شکری

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رودکی

این جهان را نگر به چشم خرد

نی بدان چشم کاندر او نگری

همچو دریاست وز نکوکاری

کشتیی ساز، تا بدان گذری

لبیبی

ای بزفتی علم بگرد جهان

بر نگردم بتو مگر بمری

گرچه سختی چو نخلکه مغزت

جمله بیرون کنم بچاره گری

مسعود سعد سلمان

نه چو تو در زمانه ناموری

نه چو نام تو در جهان سمری

عزم تو کف حزم را تیغی است

حزم تو روی عزم را سپری

نه چو کین تو ظلم را زهری

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
سنایی

معجز معجزی پدید آمد

چون فرورید قوم او پسری

بی‌نهادی پلید و پر هوسی

بی‌زمانی دراز و بی‌خبری

هم ازو بود و از کفایت او

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۴۲ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
سوزنی سمرقندی

شاد باش ای مؤید سکنه

ای جوانمرد مهتر هنری

نشود از تو صنعتی پیدا

تا که بر مغز کرمه ای نخوری

تا جوازه بدو تنه بکشند

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سوزنی سمرقندی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه