گنجور

 
صفایی جندقی

تا جان و سر فدا نکنم در وفای تو

حاشا که تن زند سر و جان از هوای تو

سودم همین بس است به سودای زندگی

کانجام کار جان و سر آید فدای تو

جز حسرتم چه حاصل از این عمر یافت

هر روز اگر به شوق نمیرم برای تو

چون زلف پیچ پیچ تو خواهم به کام دل

صد دیده ام فراز بود در لقای تو

گه بر جبین برآیم و گه در روم به جیب

گه سرنهم به دوش و گه افتم به پای تو

نگشاید آن گره که ز لعلت بدل مراست

جز خنده ای ز حقه ی مشکل گشای تو

با دعوی خلوص به جای بقای خویش

باقی مباد هرکه نخواهد بقای تو

در کشتنم مکن دو دلی کز کمال شوق

عین دعای ماست همان مدعای تو

کار صفایی از تو نیاید به کام من

با طبع زود رنجش دیر آشنای تو

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

در کوه پیش کبکان خواندم ثنای تو

کبکان شدند بسته به دام بلای تو

بر چشم سرمه کرده دویدند تا همه

روشن کنند دیده به عز لقای تو

امیر معزی

ای چرخ پیر بندهٔ تدبیر و رای تو

ای اختران چرخ همه خاک پای تو

هرچند روشن‌اند و بلند آفتاب و ماه

دارند روشنی و بلندی ز رای تو

جز کردگار عالم و سلطان روزگار

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از امیر معزی
سوزنی سمرقندی

ای صدر دین و دنیا بادا بقای تو

منشیندا کسی بجز از تو بجای تو

بیگانه باد با تو غم و آشنا طرب

بادا ببحر لهو طرب آشنای تو

بر کلک تست تکیه گه ملکت زمین

[...]

قوامی رازی

ای فخر روزگار من اندر ثنای تو

با دست عمر آنکه نجوید رضای تو

دارنده جهانی و جان آفرین خلق

منت بود که جان بدهند از برای تو

هربنده ای که طاعت تو ناورد به جای

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

ای بر میان چرخ کمر از وفای تو

وی بر زبان خلق دعا و ثنای تو

آراستست خطبه بفرخنده نام تو

وافروختست سکه بفر و بهای تو

انصاف نوبهار ز تاثیر عدل تست

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جمال‌الدین عبدالرزاق
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه