سر را نه دولتی که سپارم به پای تو
تن را نه قیمتی که سرایم فدای تو
جان را بهای خاک رهت نیست ورنه من
صد ره چو خاک ریخته بودم به پای تو
کس را چو نیست قیمت وصلت به هیچ وجه
من می خرم به جان همه درد و بلای تو
مرغ دلم به دام غمت ریخت بال و باز
پرواز همچنان کند اندر هوای تو
از رامش رقیب ملولم وگرنه من
شادم بهر غمی که رسد از جفای تو
یک دل ز ما گرفتی و بس خرمم که داد
صد جان به ما تبسم معجز نمای تو
دام او فکنده ی حلقه ی زلفت به راه دل
یا چشم حسرتی است فراز از قفای تو
رای ترا به صدق و صفا سر نهاده باز
ور هست در هلاک صفایی صفای تو
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این بیتها عشق و وابستگی عمیق خود را به معشوق بیان میکند. او میگوید که جان و تنش را فدای محبوب میکند و برای او هرگونه رنج و سختی را میپذیرد. دلش به خاطر غم معشوق به دام افتاده است و با وجود غم و مشکلات ناشی از جدایی، شادیاش را از عشق به او میگیرد. عشق او به معشوق آنچنان عمیق است که حاضر است هر چیزی را به او تقدیم کند و هیچ قیمتی برای وصال او نمیشناسد. در نهایت، شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و میگوید که عشقش باعث آرامش و خوشحالی اوست.
هوش مصنوعی: سرم را به کسی نمیسپارم، چون نمیتوانم خود را به پای تو فدای کنم. همچنین، هیچ قیمتی برای تنم نیست که آن را به قربانگاه تو بَرسانم.
هوش مصنوعی: جانم ارزشی بیشتر از خاک راه تو ندارد، وگرنه من هزاران بار به پای تو خاک شده بودم.
هوش مصنوعی: اگر کسی به هیچ وجه ارزش وصل تو را نداشته باشد، من به جان خودم همه دردها و مشکلات تو را میخرم.
هوش مصنوعی: پرندهای که در دل من است، به خاطر غم تو گرفتار و اسیر شده است، اما همچنان در آرزوی پرواز به سوی تو و در آرزوی ملاقات با تو، به پرواز ادامه میدهد.
هوش مصنوعی: من از خوشحالی رقیب خستهام، اما در حقیقت من شادم چون هر درد و رنجی که از بیوفایی تو به من برسد، مرا خوشحال میکند.
هوش مصنوعی: تویی که یک دل از ما گرفتی و من خوشحالم که با لبخند دل انگیز تو، جانهای زیادی را به ما بخشیدی.
هوش مصنوعی: دام او به معنای تلهای است که با حلقهی موهای تو به دام دل یا چشمی سخت و حسرتبرانگیز گره خورده است. این حسرت، نشانهای از عشق و وابستگی عمیق به توست.
هوش مصنوعی: رای تو را با صداقت و خلوص در نظر میگیرم، حتی اگر در حال حاضر در وضعیت دشواری هستی، هنوز هم خودت نور امیدی برای من هستی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
در کوه پیش کبکان خواندم ثنای تو
کبکان شدند بسته به دام بلای تو
بر چشم سرمه کرده دویدند تا همه
روشن کنند دیده به عز لقای تو
ای چرخ پیر بندهٔ تدبیر و رای تو
ای اختران چرخ همه خاک پای تو
هرچند روشناند و بلند آفتاب و ماه
دارند روشنی و بلندی ز رای تو
جز کردگار عالم و سلطان روزگار
[...]
ای صدر دین و دنیا بادا بقای تو
منشیندا کسی بجز از تو بجای تو
بیگانه باد با تو غم و آشنا طرب
بادا ببحر لهو طرب آشنای تو
بر کلک تست تکیه گه ملکت زمین
[...]
ای فخر روزگار من اندر ثنای تو
با دست عمر آنکه نجوید رضای تو
دارنده جهانی و جان آفرین خلق
منت بود که جان بدهند از برای تو
هربنده ای که طاعت تو ناورد به جای
[...]
ای بر میان چرخ کمر از وفای تو
وی بر زبان خلق دعا و ثنای تو
آراستست خطبه بفرخنده نام تو
وافروختست سکه بفر و بهای تو
انصاف نوبهار ز تاثیر عدل تست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.