گنجور

 
صفایی جندقی

یک رشحه از تراوش لعلت به کام من

خوشتر که ریزد آب خضر جم به جام من

شیر و شراب و شکر و شهدم به کار نیست

تا کوثر دهان تو باشد به کام من

رسواییم ز عشق تو افزود و ننگ نیست

این قرعه از الست برآمد به نام من

پیداست انقلاب من از اضطراب وی

پیک صبا چو پیش تو آرد پیام من

ویران ترم نسازد ازین باش گو سپهر

تا روز حشر در صدد انهدام من

سعی من از تو بیش بود در هلاک خویش

دیگر تو بگذر ای فلک از انتقام من

ادبار بین که مهر من افزود کین او

اقبال بین که دانه ی او گشت دام من

فرقم برآستان تو پامال غیر شد

تاب لگد ندارد ازین بیش بام من

گر مشتری به مهر من آن ماه خرگهی است

گردد هزار توسن بهرام رام من

تا خاک فقر را چو صفایی شدم مقیم

بس رشک برده شاه و گدا برمقام من

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مجد همگر

ای باد یاد روضه بغداد تازه کن

تا تازه گردد از تو دل خویش کام من

یک صبحدم به فال همایون سفر گزین

وانگه دعای سدره گذار و پیام من

از روی مکرمت سوی آن خواجه بر که هست

[...]

جامی

با یار کوچ کرده که گوید پیام من

وانجا به جز صبا که رساند سلام من

من کیستم که نامه فرستم به سوی او

در نامه سگانش نویسید نام من

جانم ستد که از لب شیرین عوض دهم

[...]

وحشی بافقی

زین سان که تند می‌گذرد خوش‌خرام من

کی ملتفت شود به جواب سلام من

گفتم بگو از آن لبِ شیرین حکایتی

سد تلخ گفت دلبر شیرین‌کلام من

آن شمع گر ز سوز دل من خبر نداشت

[...]

آذر بیگدلی

از پا فتاد سرو صنوبر خرام من

پرواز کرد طایر دولت ز بام من

افسر کرمانی

بشکست سنگ محنت عشق تو نام من

دردا، که ریخت آب رخ و ننگ و نام من

تا من شدم غلام سگ پاسبان دوست

شد ماه، شمع محفل و کیوان غلام من

یک بوس از آن دو لعل ندارم طمع فزون

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه