گنجور

 
افسر کرمانی

بشکست سنگ محنت عشق تو نام من

دردا، که ریخت آب رخ و ننگ و نام من

تا من شدم غلام سگ پاسبان دوست

شد ماه، شمع محفل و کیوان غلام من

یک بوس از آن دو لعل ندارم طمع فزون

سویش کسی بود که رساند پیام من؟

ای باد چون روی به طواف حریم او،

با عجز و انکسار، رسانی سلام من

بعد از درود و عرضِ سلام و دعا بگو،

کی پر غرور دلبر با احترام من

آن قدر از غم تو بگریم، که خون اشک

بستاند از عقیق دو لعل تو کام من

گفتم ؛ شبی چُو شمع ، بسوزم ز پرتُوَت،

شد پخته از وصال تو سودای خام من

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مجد همگر

ای باد یاد روضه بغداد تازه کن

تا تازه گردد از تو دل خویش کام من

یک صبحدم به فال همایون سفر گزین

وانگه دعای سدره گذار و پیام من

از روی مکرمت سوی آن خواجه بر که هست

[...]

جامی

با یار کوچ کرده که گوید پیام من

وانجا به جز صبا که رساند سلام من

من کیستم که نامه فرستم به سوی او

در نامه سگانش نویسید نام من

جانم ستد که از لب شیرین عوض دهم

[...]

وحشی بافقی

زین سان که تند می‌گذرد خوش‌خرام من

کی ملتفت شود به جواب سلام من

گفتم بگو از آن لبِ شیرین حکایتی

سد تلخ گفت دلبر شیرین‌کلام من

آن شمع گر ز سوز دل من خبر نداشت

[...]

آذر بیگدلی

از پا فتاد سرو صنوبر خرام من

پرواز کرد طایر دولت ز بام من

صفایی جندقی

یک رشحه از تراوش لعلت به کام من

خوشتر که ریزد آب خضر جم به جام من

شیر و شراب و شکر و شهدم به کار نیست

تا کوثر دهان تو باشد به کام من

رسواییم ز عشق تو افزود و ننگ نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه