گنجور

 
صفایی جندقی

اگر چه دور به فرسنگ هایی از برمن

ولیک می نروی یکدم از برابر من

هوای آب وصال تو زنده داشت مرا

اگر نه ز آتش هجران گداخت پیکر من

به داغ لعل تو یک چشمزد نشد که نریخت

به طرف دامن رخ دیده عقد گوهر من

دمی نرفت که دور از دهان نوش لبت

نریخت ساقی غم خون دل به ساغر من

ثواب طاعت خود خواهم هم از خدای که ترا

که چهر و لعل تو زیبد بهشت و کوثر من

مرا از آن لب و دندان به نقل و باده چکار

که زین دو باد مهیا شراب و شکر من

مران ز خاک درم تا مگر شبی روزی

سگان کوی تو پایی نهند برسر من

بر آستان تو سرها به عجز خواهم سود

که خاکپای تو گردد طراز افسر من

مرا امید رهایی ز قید زلف تو نیست

اسیر چنگل شهباز شد کبوتر من

دوباره بال گشایم به سیر گلشن انس

قضا اگر از قفس هجر واکند پر من

صفایی از تف دل تا رقم زدم نه شگفت

که بوی حسرت وطنم بشنوی ز دفتر من

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صوفی محمد هروی

خاک...

...نیست در سر من

مرا...

...یارست در برابر من

ز عشق...

[...]

هلالی جغتایی

بخاک پای تو، ای سرو ناز پرور من

که جز هوای وصال تو نیست در سر من

براه عشق تو خاکم، طریق من اینست

درین طریق نباشد کسی برابر من

غم تو در دل تنگم نشست و منفعلم

[...]

فضولی

حباب نیست ز خون گرد دیده تر من

هوای غیر تو بیرون شده است از سر من

بسوخت آتش حیرت مرا نمی دانم

چه کرده ام ز چه رنجیده است دلبر من

بپای بوس توام ره بهیچ صورت نیست

[...]

وحشی بافقی

غضنفر کلجاری به طبع همچو پلنگ

رسید و خواست که خود را کند برابر من

ولی ز آتش طبعم پلنگ وار گریخت

غریب جانوری دور گشت از سر من

رفیق اصفهانی

خوشم بسایه ات ای سرو نازپرور من

مباد کم نفسی سایه ی تو از سر من

چنین که محو جمال توام نمی دانم

منم مقابل تو یا تویی برابر من

قدم به کلبه ی من نه که رشک خلد شود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه