خوشم بسایه ات ای سرو نازپرور من
مباد کم نفسی سایه ی تو از سر من
چنین که محو جمال توام نمی دانم
منم مقابل تو یا تویی برابر من
قدم به کلبه ی من نه که رشک خلد شود
سرای تنگ من و کلبه ی محقر من
چه ساقیی تو که پیوسته از می لطفت
پر است ساغر غیر و شکسته ساغر من
به شکر اینکه لبت خشک و چهره ات تر نیست
ببخش بر لب خشک و به دیده ی تر من
رفیق اگر چه بهر عهد دلبران بودند
به عهد سست نبودند همچو دلبر من
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر احساسات عمیق خود را نسبت به عشق و فراق بیان میکند. او به یار خود میگوید که در شب فراقش کسی نیست که او را همزبان و همدل باشد. او به خوبی میفهمد که به رغم درد و رنجی که از جدایی میکشد، عاطفهاش نسبت به محبوبش قوی است و از این محبت و دوستی هیچ باکی ندارد. شاعر از احساسات متناقض خود میگوید: در حالی که محبوبش را دشمن خود میبیند، اما او همچنان به او محبت میکند. در پایان، او به این نکته اشاره میکند که حتی در وجود خود نیز بار سنگینی از رنج و حسرت موجود است که او را آزار میدهد. شاعر به زیبایی کلمات را به کار میبرد تا عمق احساساتش را منتقل کند.
هوش مصنوعی: من از سایهی تو بسیار خوشحال هستم ای خوشنمود من، امیدوارم سایهات هیچگاه از سر من کم نشود.
هوش مصنوعی: من آنقدر غرق زیبایی تو هستم که نمیدانم آیا من در مقابل تو هستم یا تو در مقابل من.
هوش مصنوعی: به خانهی سادهی من پا بگذار که محیط کوچک و محدود من باعث حسادت به بهشت خواهد شد.
هوش مصنوعی: چقدر خوش قلب و مهربانی، که همیشه جام تو از نوشیدنی خوب پر است، اما جام من خالی و شکسته است.
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه لبهای تو خشک و چهرهات خیس نیست، لطف کن و بر لبهای خشک من و دیدگان خیس من ببخش.
هوش مصنوعی: دوستان اگرچه به خاطر عشق و دوستی با محبوبانشان پیمان بسته بودند، اما پیمان آنها به سستی نبود، مانند پیمان محبوب من.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
خاک...
...نیست در سر من
مرا...
...یارست در برابر من
ز عشق...
[...]
بخاک پای تو، ای سرو ناز پرور من
که جز هوای وصال تو نیست در سر من
براه عشق تو خاکم، طریق من اینست
درین طریق نباشد کسی برابر من
غم تو در دل تنگم نشست و منفعلم
[...]
حباب نیست ز خون گرد دیده تر من
هوای غیر تو بیرون شده است از سر من
بسوخت آتش حیرت مرا نمی دانم
چه کرده ام ز چه رنجیده است دلبر من
بپای بوس توام ره بهیچ صورت نیست
[...]
غضنفر کلجاری به طبع همچو پلنگ
رسید و خواست که خود را کند برابر من
ولی ز آتش طبعم پلنگ وار گریخت
غریب جانوری دور گشت از سر من
اگر چه دور به فرسنگ هایی از برمن
ولیک می نروی یکدم از برابر من
هوای آب وصال تو زنده داشت مرا
اگر نه ز آتش هجران گداخت پیکر من
به داغ لعل تو یک چشمزد نشد که نریخت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.