گنجور

 
صفایی جندقی

دهد هرچشمی به وجهی طلعت جانانه را

فرق ها زینجا عیان شد کعبه و بتخانه را

قطره های اشک از آن پیوسته بارم متصل

تا زنم زنجیر بر گردن دل دیوانه را

کنج تنهایی اگر تاریک باشد بر سرشک

گو مرو کز آه روشن میکنم کاشانه را

غم به صد زنجیر پیوند از دل ما نگسلد

خوب خوکرده است این دیوانه این ویرانه را

بر بیاص رخ بخوان سودای دل کآمد نقط

قطره قطره اشک ما تحریر این افسانه را

چهر معشوق چو نبود در مقابل کور به

چشم عاشق گو نبیند مردم هم خانه را

ای رقیب از من بگو باری به طفلان تا کنند

سنگ کوی دلستان در دامن این دیوانه را

شمع بزم غیرش از غیرت بگو چون بنگرم

من که رشک آرم بر او جان بازی پروانه را

هر نشاطی را ملالی باشد از پی لاجرم

گریهٔ مستانه خیزد خندهٔ پیمانه را

رشتهٔ عمرم صفایی این بود و آن قوت روح

کی دهم نسبت به زلف و خال، دام و دانه را

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
وطواط

ای هوای تو شده مقصود هر فرزانه را

چرخ با مهر تو خویشی داده هر بیگانه را

صورتی شاهانه داری ، سیرتی در خورد آن

سیرت شاهانه باید صورت شاهانه را

نکته ای ز الفاظ تو ابکم کند گوینده را

[...]

امیرخسرو دهلوی

باز دل گم گشت در کویت من دیوانه را

از کجا کردم نگاه آن شکل قلاشانه را

گاه گاه، ای باد، کانجاهات می افتد گذر

ز آشنایان کهن یادی ده آن بیگانه را

هر شب از هر سوی در می آیدم در دل خیال

[...]

سلمان ساوجی

محتسب گوید: که بشکن، ساغر و پیمانه را

غالباً دیوانه می داند، من فرزانه را

بشکنم صد عهد و پیمان، نشکنم پیمانه را

این قدر تمیز هست، آخر من دیوانه را

گو چو بنیادم می و معشوق ویران کرده‌اند

[...]

ناصر بخارایی

می‌کشد عشق تو سوی خود دل دیوانه را

هست سوزی کو به شمعی می‌کشد پروانه را

سیل چشمم رفت و ویران کرد بنیاد دلم

چون ز درد و غم نگه دارم من این ویرانه را

میل خالت دارم و اندیشه‌ام از زلف توست

[...]

جامی

رخنه کردی دل به قصد جان من دیوانه را

دزد آری بهر کالا می شکافد خانه را

تخم مهر خال او در دل میفکن ای رقیب

بیش ازین ضایع مکن در سنگ خارا دانه را

خیز گو مشاطه کاندر زلف مشکینت نماند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه