دلم پیوست به ایشان در آن زلف و زنخدانش
چه محکم شد فراهم کنده و زنجیر و زندانش
به تیغ اشتیاقم کشت و خرسندم که در محشر
به دستاویز خونخواری زنم دستی به دامانش
مگر بار غم از جانم خود آخر وهله برداری
که این دردی است کز اول فرو ماندم به درمانش
مریض عشق را لابد طبیبی چون تو بایستی
که داری شربتی در خور از آن عتاب خندانش
نبود ار تنگدل از داغ لعلت غنچه در معنی
چرا چون جیب گل بی پرده چاک آید گریبانش
چه باغ است اینکه در عین بهار از غایت حرمان
به جای نغمه افغان می کند مرغ گلستانش
به زلف او چو دل بستی ز احوال من آگه شو
که آن سرگشته هم شبهی است از شب های هجرانش
چنان تاریک و طولانی که بی یک مو خلاف آمد
سواد شام هجران مو به مو زلف پریشانش
از آن نالم که نامد بر سرم چون زخم زد ورنه
گرانی نیست دل را یکسر سوزن ز پیکانش
به صد شمشیر و ناوک نامد از دشمن صفایی را
جراحاتی که دارد سینه ام ز ابروی و مژگانش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از شدت عشق و longing خود به محبوبش سخن میگوید. او بیان میکند که چگونه دلش به زلف و زیبایی محبوبش گره خورده و این عشق او را در زنجیر کرده است. شاعر در انتظار روز محشر است که بتواند با عشق خود ملاقات کند و در عین حال از دردی که بر دل دارد، گلایه میکند. او از نیاز به درمانی میگوید که فقط محبوبش میتواند فراهم کند، زیرا عشقش آکنده از درد و رنج است.
شاعر همچنین به تنگدلی و حسرتی که از داغ عشق به دل دارد، اشاره میکند و از باغی سخن میگوید که در بهار نیز غم و اندوه در آن حاکم است. او از زحمات و رنجهای ناشی از جدایی و هجران صحبت میکند و به تاریکی و طولانی بودن شبهای جدایی خود از محبوبش اشاره میکند.
در نهایت، او از جراحتهایی که در دلش بهوجود آمده بر اثر زیبایی محبوبش، صحبت میکند و به نوعی درد عشق را همچون زخمهای عمیق در سینهاش توصیف میکند. کل این بیان احساساتی عمیق و پرشور از عشق و عذاب روحی را نشان میدهد.
هوش مصنوعی: دل من به آن زلف و خط زنخدان او پیوسته و به شدت به او وابسته شده است؛ مثل زنجیر و زندانی که محکم به هم وصل شدهاند.
هوش مصنوعی: به خاطر عشق و اشتیاقی که دارم به او، جانم را فدای او کردهام و خوشحالم که در روز قیامت میتوانم با دلیل عشق و خونخواهی از او، به او دست یابم.
هوش مصنوعی: آیا میتوانی بار غم و اندوه را از جان من برداری؟ زیرا این درد من بقدری عمیق و کهنه است که از همان ابتدا نتوانستم به درمان آن برسم.
هوش مصنوعی: عاشق بیمار نیاز به دلیلی چون تو دارد که بتواند با مهارت، دارویی به او ارائه دهد، زیرا تو میدانی چگونه میتوانی شادی و آرامش را از طریق محبت به او برگردانی.
هوش مصنوعی: اگر کسی به خاطر عشق تو دلش تنگ شود، غنچه چگونه میتواند از دلشوره و اندوه باز نشود؟ زیرا مانند گلی است که بلوزش (پوشش) پاره شده و از آن نمایان است.
هوش مصنوعی: این باغ در حالتی است که در بهار، به جای آواز خوش پرندگان، صدای ناامیدی و اندوه و فراق شنیده میشود. در اینجا، زیبایی و شادابی بهار نتوانسته غم و ناکامی را از دل پرنده گلستان بزداید.
هوش مصنوعی: زمانی که به زلف او دل دادهای، باید از حال و روز من باخبر شوی. چون من هم در این لحظه مانند کسی هستم که از شبهای دوری او در گیجی و سرگشتگی به سر میبرم.
هوش مصنوعی: تاریکی و طولانی بودن این حالت به گونهای است که حتی یک مو هم نمیتواند مانع آن شود. سواد (سیاهی) شب هجران به تفکیک از هر رشتهای از زلف نامرتب او به چشم میآید.
هوش مصنوعی: من از این ناراحتم که به من آسیب زده و حالا بر سرم نمیآید، در حالی که اگر محبت وجود داشته باشد، دل انسان با یک سوزن هم آسوده میشود.
هوش مصنوعی: دشمن هیچ خوشی و آرامشی به من نداد و زخمهایی که بر سینهام دارم، نتیجه زیبایی ابرو و مژگان اوست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چه بود این چرخ گردان را که دیگر گشت سامانش؟
به بستان جامهٔ زربفت بدریدند خوبانش
منقش جامههاشان را کهشان پوشید فروردین
فرو شست از نگار و نقش ماه مهر و آبانش
همانا با خزان گل را به بستان عهد و پیمان بود
[...]
نبرده بوالحسن کافاق آباد است ز احسانش
علی کز همت عالی بزیبد تخت کیوانش
چو اندر بزم بنشیند همی ماه سما دانش
چو اندر صف بخواهد کین همی پیل دمان خوانش
نیاید روز کوشیدن برابر چرخ و کیوانش
[...]
سخا زریست کز همت زند رای تو بر سنگش
سخن نظمی است کز معنی دهد رای تو سامانش
ازین اندک هنر خاطر همی امید بگسستم
چو در مدح تو پیوستم هنر دیدم فراوانش
مرا دانی که آن باید که هر کو نیک شعر آید
[...]
همی جویم نگاری را که دارم چون دل و جانش
همی خواهم که یک ساعت توانم دیدن آسانش
اگر پیمان کند با من منم در خط پیمانش
وگر فرمان دهد بر من منم در بند فرمانش
نهاد اندر سرم ابری که پیدا نیست بارانش
[...]
دلم برد آن دلارامی که در چاه زنخدانش
هزاران یوسف مصرست پیدا در گریبانش
پریرویی که چون دیوست بر رخسار زلفینش
زره مویی که چون تیرست بر عشاق مژگانش
به یک دم میکند زنده چو عیسی مرده را زان لب
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.