گنجور

 
صفایی جندقی

دلم پیوست به ایشان در آن زلف و زنخدانش

چه محکم شد فراهم کنده و زنجیر و زندانش

به تیغ اشتیاقم کشت و خرسندم که در محشر

به دستاویز خونخواری زنم دستی به دامانش

مگر بار غم از جانم خود آخر وهله برداری

که این دردی است کز اول فرو ماندم به درمانش

مریض عشق را لابد طبیبی چون تو بایستی

که داری شربتی در خور از آن عتاب خندانش

نبود ار تنگدل از داغ لعلت غنچه در معنی

چرا چون جیب گل بی پرده چاک آید گریبانش

چه باغ است اینکه در عین بهار از غایت حرمان

به جای نغمه افغان می کند مرغ گلستانش

به زلف او چو دل بستی ز احوال من آگه شو

که آن سرگشته هم شبهی است از شب های هجرانش

چنان تاریک و طولانی که بی یک مو خلاف آمد

سواد شام هجران مو به مو زلف پریشانش

از آن نالم که نامد بر سرم چون زخم زد ورنه

گرانی نیست دل را یکسر سوزن ز پیکانش

به صد شمشیر و ناوک نامد از دشمن صفایی را

جراحاتی که دارد سینه ام ز ابروی و مژگانش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ناصرخسرو

چه بود این چرخ گردان را که دیگر گشت سامانش؟

به بستان جامهٔ زربفت بدریدند خوبانش

منقش جامه‌هاشان را که‌شان پوشید فروردین

فرو شست از نگار و نقش ماه مهر و آبانش

همانا با خزان گل را به بستان عهد و پیمان بود

[...]

قطران تبریزی

نبرده بوالحسن کافاق آباد است ز احسانش

علی کز همت عالی بزیبد تخت کیوانش

چو اندر بزم بنشیند همی ماه سما دانش

چو اندر صف بخواهد کین همی پیل دمان خوانش

نیاید روز کوشیدن برابر چرخ و کیوانش

[...]

مسعود سعد سلمان

سخا زریست کز همت زند رای تو بر سنگش

سخن نظمی است کز معنی دهد رای تو سامانش

ازین اندک هنر خاطر همی امید بگسستم

چو در مدح تو پیوستم هنر دیدم فراوانش

مرا دانی که آن باید که هر کو نیک شعر آید

[...]

امیر معزی

همی جویم نگاری را که دارم چون دل و جانش

همی خواهم که یک ساعت توانم دیدن آسانش

اگر پیمان کند با من منم در خط پیمانش

وگر فرمان دهد بر من منم در بند فرمانش

نهاد اندر سرم ابری که پیدا نیست بارانش

[...]

سنایی

دلم برد آن دلارامی که در چاه زنخدانش

هزاران یوسف مصرست پیدا در گریبانش

پریرویی که چون دیوست بر رخسار زلفینش

زره مویی که چون تیرست بر عشاق مژگانش

به یک دم می‌کند زنده چو عیسی مرده را زان لب

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه