گنجور

 
مسعود سعد سلمان

سخا زریست کز همت زند رای تو بر سنگش

سخن نظمی است کز معنی دهد رای تو سامانش

ازین اندک هنر خاطر همی امید بگسستم

چو در مدح تو پیوستم هنر دیدم فراوانش

مرا دانی که آن باید که هر کو نیک شعر آید

نباشد جز به نام تو همه فهرست دیوانش

به حلمی کز توانایی ستاند کوه البرزش

به طبعی کز قوی حالی پرستد بحر عمانش

چو گردون خادمی داری بناز تن همی دارش

چو دولت مرکبی داری به کام دل همی رانش

 
sunny dark_mode