گنجور

 
صفایی جندقی

باشد از آنروز طالعم فیروز

که در آیی به چهر مهر افروز

روز روشن شود مرا شب تار

به محرم در آیدم نوروز

سال ها ز آب و تاب دیده و دل

در فراق تو هر شبم تا روز

بر زمین ریخت اشک کوکب ساز

بر فلک رفت آه کیوان سوز

گرنه از جان و سر عزیزتری

تو بدان طلعت ستاره فروز

سر به پایت چرا نهم هر شب

جان برایت چرا دهم همه روز

حیفم آید ترا که بار آیی

خشم پرور ستمگری کین توز

قهر بر ما مران که کس نکند

جور با دوستان مهر اندوز

به جفا از تو رو نگرداند

از صفایی وفای عهدآموز

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ازرقی هروی

ای مبارک تر از ستارۀ روز

صدمۀ آفتاب صدر افروز

عقل تو علم بین و علم گشای

طبع تو جود و رز و جود آموز

شست آذر مه از کمان هوا

[...]

مسعود سعد سلمان

آنکه در حکم او بود شب و روز

برفشاند به روی گنبد گوز

وطواط

هست ایام شمس دین نوروز

هست بر کامها دلش فیروز

روز حاسد ز کین او چون شب

شب ناصح ز مهر او چون روز

چرخ بیدادگر ز هیبت او

[...]

انوری

ای بر اعدا و اولیا پیروز

در مکافات این و آن‌شب و روز

بر یکی جود فایضت غالب

وز دگر جاه قاهرت کین‌توز

بذل نزدیک همت تو چو وام

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه