تا نگردم غبار جولانت
برنخیزم ز طرف میدانت
سر ندارم دریغ از آن خم زلف
بازم این گوش را به چوگانت
تا نبوسم کمان و شست ترا
بر نگردم ز تیر مژگانت
سخت تر از دل تو جان من است
که نمردم به درد هجرانت
تشنگان را سراغ آبی بود
که نمردند در بیابانت
مفشان از غبار من که بود
منتی بر سرم ز دامانت
نیست قید تعلقم بر پای
مگر از گیسوی پریشانت
نقشت از دیده کی رود که هنوز
هست در دل نشان پیکانت
من صفایی بدان امید که باز
نرود در هوای جانانت
دل و دینت ز کف گرفته و باز
کار دارد هنوز با جانت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر در مورد عشق و وابستگی عمیق به معشوق است. شاعر بیان میکند که تا زمانی که نتواند معشوق را ترک کند و غبار وجود او را از وجودش دور کند، دستبردار نخواهد بود. او از محبوب خود به خاطر زلف و چشمانش تعریف میکند و میگوید که حتی در سختیهای جدایی، هنوز زنده است. تشنگی عاشقانه و آرزو برای دیدن محبوب، احساساتی عمیق و نافذ را در دل شاعر ایجاد کرده است. شاعر همچنین بیان میکند که وابستگیاش به محبوبش فراتر از قید و بندهای عادی است و در نهایت، دل و دینش همچنان به محبوبش گره خورده است.
هوش مصنوعی: تا زمانی که گرد و غبار حضورت را بر تن نکنم، از جایت بلند نخواهم شد.
هوش مصنوعی: من احساس رنج و حسرت میکنم که با آن گیسوی خمیدهات، سرم را نداشتم و این گوشم را به افسارت میسپارم.
هوش مصنوعی: تا زمانی که کمان و انگشت تو را نبوسم، از تیر چشمهای مژهدار تو بازنمیگردم.
هوش مصنوعی: درد جدایی تو برای من خیلی سنگینتر از دل توست و به خاطر آن، هنوز زندهام.
هوش مصنوعی: تشنگان دنبال آبی هستند که در بیابان تو، زنده بمانند و از تشنگی نمیرند.
هوش مصنوعی: مبادا از غبار من بپاشی که بر من منت داری، چون تو دامانت را بر سرم نهادهای.
هوش مصنوعی: علاقه و وابستگیام تنها به خاطر گیسوان آشفتهات است و هیچ چیز دیگری مرا دست و پا گیر نکرده است.
هوش مصنوعی: چطور میتوان تصویری که در نظر دارم از یادم برود، وقتی که هنوز نشانهای از تو در دل من باقی مانده است؟
هوش مصنوعی: به خاطر آرامش و خوشی که در امید به بازگشت تو دارم، از عشق و اشتیاق به تو دست نمیکشم.
هوش مصنوعی: دل و دینت از دستت رفته و هنوز جانت با کارهایش درگیر است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای ستم کرده بر تو شیطانت
مانده در ظلمت سقر جانت
گفتم آن تو نیست خواجه صلاح
گفت چه گفتم آن دو خلقانت
گفت چون نیست گفتم از پی آنک
گر بدو نافذست فرمانت
چون گذاری که بر زند هر روز
[...]
گفت کای چرخ بنده فرمانت
واختر فرخ آفرین خوانت
بسخن یا بسفره و نانت
بچه تّره نهند بر خوانت
آفرین خدای بر جانت
که چه شیرین لبست و دندانت
هر که را گم شدست یوسف دل
گو ببین در چه زنخدانت
فتنه در پارس بر نمیخیزد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.