هر که آید به سیر جولانت
نبرد ره برون ز میدانت
دل ما را به حلقه ی گیسوی
هست زندان به از گلستانت
باز از آن چهر هر نظر دارد
صد گلستان به کنج زندانت
هرکه بندد دلت به چنبر زلف
غافل است از چه زنخدانت
دل خلقی ز دست بردی و نیست
خطره ای ز احتساب سلطانت
چون ز دیوان شه نداری باک
باری اندیشه ای ز یزدانت
ساخت کار دو عالم از چپ و راست
تیغ ابروی و تیر مژگانت
رفتی ای دل به گوشه ای که مگر
مشکل عشق گردد آسانت
دیدی آخر که احتمال شکیب
با غم او نبود امکانت
چون صفایی ضرورت است به جان
احتمال جفای جانانت
جاودان جز به درد خو کردن
مکن ارمان که نیست درمانت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن شعری است که به موضوعات عشق و دلتنگی میپردازد. شاعر به ابتدای سیر عشق اشاره میکند و بیان میکند که ورود به این مسیر، انسان را به مکانهایی میبرد که خارج از دایره جستجوی اوست. او به زیباییها و سختیهای عشق پرداخته و از زاری دل و وابستگی به معشوق سخن میگوید. شاعر به دشواریهای عشق و عدم امکان صبر در برابر غمهای ناشی از آن اشاره میکند و در آخر بیان میکند که با درد زندگی باید کنار آمد و امید به بهبودی را بیمورد میداند.
هوش مصنوعی: هر کسی که وارد دایرهٔ فعالیتها و تلاشهای تو شود، نمیتواند به آسانی از میدان کار و زحمت تو خارج شود.
هوش مصنوعی: دل ما در اسارت حلقه گیسوی توست، که این را بهتر از بودن در گلستان تلقی میکنیم.
هوش مصنوعی: باز هم نگاه تو مانند بهار است که در آن صد گلستان در گوشه زندان تو وجود دارد.
هوش مصنوعی: هر کس که دلش را به حلقهی موهای تو بسته باشد، از زیباییهای دیگری که در چهرهات نهفته است، غافل است.
هوش مصنوعی: تو دل انسانها را به راحتی جذاب کردهای و هیچ نگرانیای از محاسبات و ارزیابی مقام و سلطنت خود نداری.
هوش مصنوعی: اگر از دیوان پادشاه ترسی نداری، پس نگران مایوس نشوید، چون به تفکر در مورد خداوند بپردازید.
هوش مصنوعی: ساخت و ساز دنیا به دو طرف ابرو و تیرکمان مژههای تو وابسته است.
هوش مصنوعی: دل به گوشهای رفتهای تا شاید مشکلات عشق برایت آسان شوند.
هوش مصنوعی: دیدی که در نهایت، دیگر جای امیدی برای تحمل غم او باقی نمانده بود؟
هوش مصنوعی: زیبایی و پاکی برای روح لازم است، حتی اگر ممکن است قلبت را آزرده کند.
هوش مصنوعی: به یاد داشته باش که همیشه از درد و رنج فرار نکن و با آن آشتی کن، زیرا آرزویی که داری درمانی برای آن وجود ندارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای ستم کرده بر تو شیطانت
مانده در ظلمت سقر جانت
گفتم آن تو نیست خواجه صلاح
گفت چه گفتم آن دو خلقانت
گفت چون نیست گفتم از پی آنک
گر بدو نافذست فرمانت
چون گذاری که بر زند هر روز
[...]
گفت کای چرخ بنده فرمانت
واختر فرخ آفرین خوانت
بسخن یا بسفره و نانت
بچه تّره نهند بر خوانت
آفرین خدای بر جانت
که چه شیرین لبست و دندانت
هر که را گم شدست یوسف دل
گو ببین در چه زنخدانت
فتنه در پارس بر نمیخیزد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.