گنجور

 
صفایی جندقی

هر که آید به سیر جولانت

نبرد ره برون ز میدانت

دل ما را به حلقه ی گیسوی

هست زندان به از گلستانت

باز از آن چهر هر نظر دارد

صد گلستان به کنج زندانت

هرکه بندد دلت به چنبر زلف

غافل است از چه زنخدانت

دل خلقی ز دست بردی و نیست

خطره ای ز احتساب سلطانت

چون ز دیوان شه نداری باک

باری اندیشه ای ز یزدانت

ساخت کار دو عالم از چپ و راست

تیغ ابروی و تیر مژگانت

رفتی ای دل به گوشه ای که مگر

مشکل عشق گردد آسانت

دیدی آخر که احتمال شکیب

با غم او نبود امکانت

چون صفایی ضرورت است به جان

احتمال جفای جانانت

جاودان جز به درد خو کردن

مکن ارمان که نیست درمانت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
انوری

گفتم آن تو نیست خواجه صلاح

گفت چه گفتم آن دو خلقانت

گفت چون نیست گفتم از پی آنک

گر بدو نافذست فرمانت

چون گذاری که بر زند هر روز

[...]

سعدی

آفرین خدای بر جانت

که چه شیرین لبست و دندانت

هر که را گم شدست یوسف دل

گو ببین در چه زنخدانت

فتنه در پارس بر نمی‌خیزد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه