گنجور

 
صفایی جندقی

آن دل که بر او ناله ما را اثری نیست

دل نیست که سنگی است کز او سخت‌تری نیست

گر حاج بیایند به طوف حرم ما

دانند که غیر از دل سنگت حجری نیست

نالم همه از ناله‌ی خود نی ز دل یار

آن را چه گناه است که این را اثری نیست

در فصل بهاران به بهای می گلرنگ

افسوس که جز اشک رخم سیم و زری نیست

خوشتر بود از طرف چمن حلقه‌ی دامش

مرغی که به کنج قفسش بال و پری نیست

درمان دل از جادوی بیمار تو جویم

کامروز به جز چشم تو صاحب نظری نیست

فرقی فره از خاک رهش هست سری کش

با خاک سر کوی خرابات سری نیست

انگیختم از دیده چنان دجله به دامن

کز رود ارس در نظرم خشک تری نیست

از صومعه برخیز و به میخانه بکش رخت

زیرا که صفایی به از اینت سفری نیست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
قطران تبریزی

ای میر جهانگیر چو تو دادگری نیست

چون تو بگه کوشش و بخشش دگری نیست

ناداده ترا گردش گردون شرفی نیست

نسپرده ترا طایر میمون هنری نیست

بر روی زمین رزمگهی نیست که تا حشر

[...]

سنایی

عشق رخ تو بابت هر مختصری نیست

وصل لب تو در خور هر بی خبری نیست

هر چند نگه می‌کنم از روی حقیقت

یک لحظه ترا سوی دل ما نظری نیست

تا پای تو از دایرهٔ عهد برون شد

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
عطار

در ده خبر است این که ز مه ده خبری نیست

وین واقعه را همچو فلک پای و سری نیست

عقلم که جهان زیر و زبر کرد به فکرت

بی خویش از آن شد که ز خویشش خبری نیست

جان سوخته زان شد که از آنها که برفتند

[...]

همام تبریزی

از سوز دل مات همانا خبری نیست

کاین ناله شب‌های مرا خود سحری نیست

هستند تو را عاشق بسیار ولیکن

دل‌سوخته در عشق تو چون من دگری نیست

از بهر دوای دل پر درد ضعیفم

[...]

ابن یمین

ای خرده شناسان که بانواع فضایل

ارباب شرف را چو شما راهبری نیست

حیف است که با این هنر و فضل شما را

از حال دل مردم دانا خبری نیست

سرمایه سودش چه کنی محنت و رنج است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه