گنجور

 
ساغر کنگاوری

خزان رسید به گلزارش از بهار دریغ

نهال عمر مرا ریخت برگ و بار دریغ

به انتظار نشستم به راه وعده وصل

گذشت مدت عمرم در انتظار دریغ

به درد و داغ شب هجر مبتلا گشتیم

به روز وصل نکردیم جان نثار دریغ

به این شمایل و خوبی به این کمال و جمال

ز بی‌وفاییت ای بی‌وفا هزار دریغ

کنون که صید تو گشتم بکش که می‌ترسم

پس از رمیدن من گویی از شکار دریغ

به یاد حق نکشیدیم یک زمان نفسی

(گذشت عمر و نکردیم هیچ کار دریغ)

بهار رفت و نشد لب تر از ساقی

گذشت بی‌می و معشوق روزگار دریغ

 
 
 
عطار

ز دست رفت مرا بی تو روزگار دریغ

چه یک دریغ که هر دم هزاربار دریغ

به هرچه درنگرم بی تو صد هزار افسوس

به هر نفس که زنم بی تو صد هزار دریغ

دلی که آب وصالش به جوی بود روان

[...]

جنید شیرازی

گذشت عمر و نکردیم هیچ‌کار دریغ

نه یک دریغ که هر دم هزار بار دریغ

هنوز دامن کامی به کف نیامده بود

که شد ز دست گریبان اختیار دریغ

بهار عمر به غایت شکفته بود ولی

[...]

محتشم کاشانی

گل عذار تو در خاک گشت خوار دریغ

خط غبار تو در قبر شد غبار دریغ

بهار آمد و گل در چمن شکفت و تو را

شکفته شد گل حسرت درین بهار دریغ

بماند داغ تو در سینه یادگار و نماند

[...]

فیض کاشانی

گذشت عمر و نکردیم هیچ کار دریغ

نه روزگار بماند و نه روزگار دریغ

برفت عمر بافسانه و فسون افسوس

گذشت وقت به بیهوده و خسار دریغ

نکرده‌ام همهٔ عمر یک عمل حاصل

[...]

حکیم سبزواری

جدا شد از بر من یار گلعذار دریغ

دریغ از ستم چرخ بیم دار دریغ

نمود ساکن بیت الحزن چو یعقوبم

ربود یوسف من گرگ روزگار دریغ

چمن شگفت و مرا عقدهٔ ز دل نگشود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه