خزان رسید به گلزارش از بهار دریغ
نهال عمر مرا ریخت برگ و بار دریغ
به انتظار نشستم به راه وعده وصل
گذشت مدت عمرم در انتظار دریغ
به درد و داغ شب هجر مبتلا گشتیم
به روز وصل نکردیم جان نثار دریغ
به این شمایل و خوبی به این کمال و جمال
ز بیوفاییت ای بیوفا هزار دریغ
کنون که صید تو گشتم بکش که میترسم
پس از رمیدن من گویی از شکار دریغ
به یاد حق نکشیدیم یک زمان نفسی
(گذشت عمر و نکردیم هیچ کار دریغ)
بهار رفت و نشد لب تر از ساقی
گذشت بیمی و معشوق روزگار دریغ


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ز دست رفت مرا بی تو روزگار دریغ
چه یک دریغ که هر دم هزاربار دریغ
به هرچه درنگرم بی تو صد هزار افسوس
به هر نفس که زنم بی تو صد هزار دریغ
دلی که آب وصالش به جوی بود روان
[...]
گذشت عمر و نکردیم هیچکار دریغ
نه یک دریغ که هر دم هزار بار دریغ
هنوز دامن کامی به کف نیامده بود
که شد ز دست گریبان اختیار دریغ
بهار عمر به غایت شکفته بود ولی
[...]
گل عذار تو در خاک گشت خوار دریغ
خط غبار تو در قبر شد غبار دریغ
بهار آمد و گل در چمن شکفت و تو را
شکفته شد گل حسرت درین بهار دریغ
بماند داغ تو در سینه یادگار و نماند
[...]
گذشت عمر و نکردیم هیچ کار دریغ
نه روزگار بماند و نه روزگار دریغ
برفت عمر بافسانه و فسون افسوس
گذشت وقت به بیهوده و خسار دریغ
نکردهام همهٔ عمر یک عمل حاصل
[...]
جدا شد از بر من یار گلعذار دریغ
دریغ از ستم چرخ بیم دار دریغ
نمود ساکن بیت الحزن چو یعقوبم
ربود یوسف من گرگ روزگار دریغ
چمن شگفت و مرا عقدهٔ ز دل نگشود
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.