خزان رسید به گلزارش از بهار دریغ
نهال عمر مرا ریخت برگ و بار دریغ
به انتظار نشستم به راه وعده وصل
گذشت مدت عمرم در انتظار دریغ
به درد و داغ شب هجر مبتلا گشتیم
به روز وصل نکردیم جان نثار دریغ
به این شمایل و خوبی به این کمال و جمال
ز بیوفاییت ای بیوفا هزار دریغ
کنون که صید تو گشتم بکش که میترسم
پس از رمیدن من گویی از شکار دریغ
به یاد حق نکشیدیم یک زمان نفسی
(گذشت عمر و نکردیم هیچ کار دریغ)
بهار رفت و نشد لب تر از ساقی
گذشت بیمی و معشوق روزگار دریغ