ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۰

خزان رسید به گلزارش از بهار دریغ

نهال عمر مرا ریخت برگ و بار دریغ

به انتظار نشستم به راه وعده وصل

گذشت مدت عمرم در انتظار دریغ

به درد و داغ شب هجر مبتلا گشتیم

به روز وصل نکردیم جان نثار دریغ

به این شمایل و خوبی به این کمال و جمال

ز بی‌وفاییت ای بی‌وفا هزار دریغ

کنون که صید تو گشتم بکش که می‌ترسم

پس از رمیدن من گویی از شکار دریغ

به یاد حق نکشیدیم یک زمان نفسی

(گذشت عمر و نکردیم هیچ کار دریغ)

بهار رفت و نشد لب تر از ساقی

گذشت بی‌می و معشوق روزگار دریغ