گنجور

 
ساغر کنگاوری

سلطان دادگستر عشق جهان مطاع

دستی به ملک جان و دلم برد بی‌نزاع

نقد دل شکسته و جان و تن نژند

بازار عشق را چه بود کمترین متاع

حسن تو را که قطب زوایای صنع بود

از آفتاب عشق گرفتیم ارتفاع

بازار بخت بود نه وقت زیان و سود

دادیم جان و عشق تو کردیم اتبیاع

تا هست نور عشق چراغم به روشنی

تا آفتاب هست نگیرند از او شعاع

نی می‌زند به ناله نوا‌های مختلف

گو هیچکس نگیرد از او گوش استماع

ساقی ز من شنو که مرا نیست حال می

مطرب مگو که نیست مرا حالت سماع

استاد غیب روز ازل نقش ما

سر دفتر جنون زده در دار الانطباع

ما و ملامتی و سر کوی می‌فروش

زاهد تو و سلامتی و گوشه بقاع

پیمانه گیر و قول فرح‌بخش من شنو

مشنو حدیث شیخ که می‌آورد صداع

با محتسب ستیزد اگر مست می‌ رواست

از پیش خصم درنرود مردم شجاع

دنیا و دین به جرعه جامی فروختیم

ساغر درین معامله کردیم انتفاع

 
 
 
حکیم نزاری

با دل در احتسابم و با دیده در نزاع

از بیم روز هجر و نهیب شب وداع

سودای عشق بازی و قلب پس آمده

ننگ محققان ز کساد چنین متاع

از هم جدا دگر نتوان کرد عشق و دل

[...]

بلند اقبال

خنجر به دست ترک تو دارد سر نزاع

باید کنیم جان و دل خویش را وداع

از حمره و بیاض رخت آورم فرح

از این و آن اگرچه شود حاصل اجتماع

هم محو گشته پیش کلام تو صرف و نحو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه