سلطان دادگستر عشق جهان مطاع
دستی به ملک جان و دلم برد بینزاع
نقد دل شکسته و جان و تن نژند
بازار عشق را چه بود کمترین متاع
حسن تو را که قطب زوایای صنع بود
از آفتاب عشق گرفتیم ارتفاع
بازار بخت بود نه وقت زیان و سود
دادیم جان و عشق تو کردیم اتبیاع
تا هست نور عشق چراغم به روشنی
تا آفتاب هست نگیرند از او شعاع
نی میزند به ناله نواهای مختلف
گو هیچکس نگیرد از او گوش استماع
ساقی ز من شنو که مرا نیست حال می
مطرب مگو که نیست مرا حالت سماع
استاد غیب روز ازل نقش ما
سر دفتر جنون زده در دار الانطباع
ما و ملامتی و سر کوی میفروش
زاهد تو و سلامتی و گوشه بقاع
پیمانه گیر و قول فرحبخش من شنو
مشنو حدیث شیخ که میآورد صداع
با محتسب ستیزد اگر مست می رواست
از پیش خصم درنرود مردم شجاع
دنیا و دین به جرعه جامی فروختیم
ساغر درین معامله کردیم انتفاع


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
با دل در احتسابم و با دیده در نزاع
از بیم روز هجر و نهیب شب وداع
سودای عشق بازی و قلب پس آمده
ننگ محققان ز کساد چنین متاع
از هم جدا دگر نتوان کرد عشق و دل
[...]
خنجر به دست ترک تو دارد سر نزاع
باید کنیم جان و دل خویش را وداع
از حمره و بیاض رخت آورم فرح
از این و آن اگرچه شود حاصل اجتماع
هم محو گشته پیش کلام تو صرف و نحو
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.