گنجور

 
ساغر کنگاوری

باز آشفته‌ام آن زلف پریشان دارد

سر سودای توام بی‌سر و سامان دارد

چه عجب گر هوس روی تو دارم همه عمر

ذره دایم هوس مهر درخشان دارد

گر چه بیهوده ملامت کندم ناصح لیک

من و از عشق تو برگشت چه امکان دارد

خبر از منزل سلمی دهد انفاس نسیم

مژده شهر سبا پیک سلیمان دارد

ترک جان بایدش اول به سر راه فنا

هر که در دل هوس منزل جانان دارد

اولین گام چه پرسی که کدام است طریق

راه عشق است و دو صد دشت و بیابان دارد

ساغر می چو به کف چشمه خورشیدش بود

لب ساقی سزد ار لعل بدخشان دارد

 
 
گوهر
سید حسن غزنوی

لشکری یار من امروز سر آن دارد

که دلم همچو سر زلف پریشان دارد

لؤلؤ چشم مرا کرد به رنگ لاله

آنکه از لاله و لؤلؤ لب دندان دارد

چون سکندر ز سفر هیچ نمی آساید

[...]

عطار

هرکه بر پستهٔ خندان تو دندان دارد

جان کشد پیش لب لعل تو گر جان دارد

شکر و پستهٔ خندان تو می‌دانی چیست

چشم سوزن که درو چشمهٔ حیوان دارد

هرکه را پستهٔ خندان تو از دیده بشد

[...]

امیرخسرو دهلوی

چشم من خنده شیرین تو گریان دارد

دل من را لب پر شور تو بریان دارد

خاطرم میل کند با تو و پیدا نکند

سینه ام درد و غمت دارد و پنهان دارد

کس ندارد به جهان آنچه تو داری در حسن

[...]

ناصر بخارایی

می‌زند خوش نفس باد صبا جان دارد

باد گویی نفسی از دم جانان دارد

هم عفی الله غم عشق تو که از آه چو برق

مجلس تیرهٔ ما شمع شبستان دارد

باد در زلف تو می‌پیچد از آن دربان است

[...]

قاسم انوار

دیده مشتاق و دلم میل فراوان دارد

جانم از مسکن تن روی بجانان دارد

بهمه حال ز جانان نشکیبد جانم

جان زجان آمدو هم روی بدان جان دارد

دل بیچاره خرابست که گفتند :فلان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه