گنجور

 
ساغر کنگاوری

حسن رخ ماهم آفتاب ندارد

ماه من اینک به رخ نقاب ندارد

غیر چه سان بیند آن جمال که خفاش

تاب تماشای آفتاب ندارد

دل که پر از عشق نیست تشنه لبی را

کوزه خالی بود که آب ندارد

عشق تو دیوانه کرده پیر و جوان را

حوصله عشق شیخ و شاب ندارد

خلق به شب خواب دارد و به خیالت

مردم چشمم خیال خواب ندارد

صید دلم بس که خسته به کمندت

گر بکشی تاب اضطراب ندارد

نرگس شهلا به آن لطافت و حالت

مستی آن چشم نیم‌خواب ندارد

شربت از آن لعل نوش ده به شرابم

نشئه شهد لبت شراب ندارد

قصه روز حساب بر عقلا گو

عاشق شوریده دل حساب ندارد

وقت صبوح است و صبح سرزده ساقی

خیز که ساغر به کف شراب ندارد

 
 
 
اثیر اخسیکتی

پایه‌ی حسن تو آفتاب ندارد

مایه‌ی زلف تو مشکِ ناب ندارد

مستی چشم خوش تو دید چو نرگس

گفت که دارد خمار و خواب ندارد

ساغر لاله نمونه‌ی دهن توست

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

تاب جمال تو آفتاب ندارد

با خم زلفت بنفشه تاب ندارد

کرد دلم شب خوش خیالت ازیراک

دیده درین عهد چشم خواب ندارد

غمزهٔ خود را به آب چشم جلا ده

[...]

صائب

رتبه خال تو مشک ناب ندارد

نقطه شک حسن انتخاب ندارد

سینه بی داغ آب وتاب ندارد

خانه بی روزن آفتاب ندارد

فکر عمارت غبار خاطر جمع است

[...]

واعظ قزوینی

تاب رخش، ماه و آفتاب ندارد

بی سبب این چرخ پیچ و تاب ندارد

چهره گلگونه دار آب ندارد

زآنکه گل آتشی گلاب ندارد

نامه پرشکوه ام نداشت جوابی

[...]

آشفتهٔ شیرازی

کشتن عاشق اگر عِقاب ندارد

لیک به این قدر هم ثواب ندارد

هست حسابی به کار و روز جزایی

کار نگویی که تو حساب ندارد

خوی به رخ تست یا گلاب چکیده است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه