گنجور

 
ساغر کنگاوری

جز عارض جانان به نظر جلوه‌گری نیست

لیکن چه توان کرد که صاحب‌نظری نیست

هر دیده که جز نقش جمال تو نبیند

دیده‌است ولی دیده که او را بصری نیست

آخر مددی کن به من ای خضر خدا را

درمانده در این بادیه‌ام راهبری نیست

رفتم به خرابات که گیرم خبر از یار

کآنجا خبر آن راست که از خود خبری نیست

خون دل من می‌چکد از دیده به دامان

جز این چه کنم نخل وفا را ثمری نیست

دور از رخ و زلفش چه کند این دل زارم

با تیره شب هجر که او را سحری نیست

ترسم شود آن روز پشیمان ز جفایم

کاندر سر کویش ز غبارم اثری نیست

صیاد چه سودی دهد آزادیم از دام

چون سوی گلستان شدنم بال و پری نیست

ساغر به پناه‌گه رود زاین همه آفات

جز درگهت ای پیر خرابات دری نیست

 
 
 
قطران تبریزی

ای میر جهانگیر چو تو دادگری نیست

چون تو بگه کوشش و بخشش دگری نیست

ناداده ترا گردش گردون شرفی نیست

نسپرده ترا طایر میمون هنری نیست

بر روی زمین رزمگهی نیست که تا حشر

[...]

سنایی

عشق رخ تو بابت هر مختصری نیست

وصل لب تو در خور هر بی خبری نیست

هر چند نگه می‌کنم از روی حقیقت

یک لحظه ترا سوی دل ما نظری نیست

تا پای تو از دایرهٔ عهد برون شد

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
عطار

در ده خبر است این ، که ز مَه دِه خبری نیست

وین واقعه را همچو فلک پای و سری نیست

عقلم که جهان زیر و زبر کرد به فکرت

بی خویش از آن شد که ز خویشش خبری نیست

جان سوخته زان شد که از آنها که برفتند

[...]

همام تبریزی

از سوز دل مات همانا خبری نیست

کاین ناله شب‌های مرا خود سحری نیست

هستند تو را عاشق بسیار ولیکن

دل‌سوخته در عشق تو چون من دگری نیست

از بهر دوای دل پر درد ضعیفم

[...]

ابن یمین

ای خرده شناسان که بانواع فضایل

ارباب شرف را چو شما راهبری نیست

حیف است که با این هنر و فضل شما را

از حال دل مردم دانا خبری نیست

سرمایه سودش چه کنی محنت و رنج است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه