جز عارض جانان به نظر جلوهگری نیست
لیکن چه توان کرد که صاحبنظری نیست
هر دیده که جز نقش جمال تو نبیند
دیدهاست ولی دیده که او را بصری نیست
آخر مددی کن به من ای خضر خدا را
درمانده در این بادیهام راهبری نیست
رفتم به خرابات که گیرم خبر از یار
کآنجا خبر آن راست که از خود خبری نیست
خون دل من میچکد از دیده به دامان
جز این چه کنم نخل وفا را ثمری نیست
دور از رخ و زلفش چه کند این دل زارم
با تیره شب هجر که او را سحری نیست
ترسم شود آن روز پشیمان ز جفایم
کاندر سر کویش ز غبارم اثری نیست
صیاد چه سودی دهد آزادیم از دام
چون سوی گلستان شدنم بال و پری نیست
ساغر به پناهگه رود زاین همه آفات
جز درگهت ای پیر خرابات دری نیست