قد رعنا رخ زیبا لب شیرین داری
قصد غارتگری عقل و دل و دین داری
حسن صورت نشود جمع به لطف سیرت
نازنینا تو هم آن داری و هم این داری
جان من خسته بدان غمزه فتان کردی
دل من بسته در آن طره پُر چین داری
تو مسیحای همه خسته دلانی لیکن
کشتن عاشق سودا زده آئین داری
بر رخت قطره خوی یا به رخ گل ژاله است
یا که بر صفحه مه کوکب پروین داری
چاره درد من خسته شناسی لیکن
آنقدر هست که قصد من مسکین داری
همچو دلدار تو یاری به جهان نیست حسین
دیده بگشای تو هم چشم جهانبین داری



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به زیبایی و جذابیت محبوبش اشاره میکند و از او میخواهد که از زیباییاش آگاه باشد. او ضمن ستایش چهره و سیرت محبوب، نشان میدهد که دلباختگانش را با نگاهش مجذوب میکند. شاعر به حال خویش میپردازد و از درد عشق و غمهایی که محبوبش برایش به وجود آورده، سخن میگوید. او همچنین بر این نکته تأکید میکند که در دنیای پر از زیبایی، محبوبش بیهمتاست و از او میخواهد که به احساسات عمیق عاشقانش توجه کند.
هوش مصنوعی: تو با زیبایی چهرهات و لبان شیرینت، در پی به دست آوردن عقل و دل و ایمان دیگران هستی.
هوش مصنوعی: زیبایی چهره بدون خوبی و نیکی و لطافت روح، ارزشی ندارد. تو هم زیبایی چهره داری و هم حسن سیرت.
هوش مصنوعی: جانم به خاطر آن لبخند فریبندهات خسته شده است و دل من به خاطر آن موهای بافته و زیبا که در دست داری، گرفتار و در بند شده است.
هوش مصنوعی: تو برای همه دلهای خسته و ناامید مانند مسیحایی و در عین حال باعث کشتن عاشقان دچار حسرت و اشتیاق هستی.
هوش مصنوعی: بر چهرهات یا قطرهای از خون دل است یا گل شبنم نشسته، یا اینکه بر صورت ماه، ستاره پروین را داری.
هوش مصنوعی: درد من را میشناسی و میدانی که چه حالی دارم، اما به همین مقدار هم برای من کافی است که متوجه نیات و ضعف من هستی.
هوش مصنوعی: هیچ یاری در دنیا همچون تو وجود ندارد، حسین. چشمانت را باز کن، زیرا تو هم چشمی داری که به جهان مینگرد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
می به جام ار چه زخون من مسکین داری
نوش بادت که شکرخنده شیرین داری
دو حیات است ز یک خنده تو عاشق را
زانکه در حقه یک خنده دو پروین داری
زان لب ساده گرم بوسه ببخشی، کم ازآنک
[...]
چشم شوخ و دل سنگین بر سیمین داری
خال مشکین رخ رنگین لب شیرین داری
تو چه دانی ز من و حال من ای شمع چگل
که چو من عاشق دل سوخته چندین داری
بی نیازی و نیازت بمن بیدله نیست
[...]
بیسبب باز به عشاق سر کین داری
سخت بیرحمی و نه کیش و نه آیین داری
تا کجا خون چو من بیگنهی ریختهای
پنجه از خون شهیدیست که رنگین داری
نقد جان در کف پای تو نثاریست حقیر
[...]
این چه دامی است که از سنبل مشکین داری
که به هر حلقهٔ آن صد دل مسکین داری
همه را نیش محبت زدهای بر دل ریش
این چه نوشی است که در چشمهٔ نوشین داری
خون بها از تو همین بس که ز خون دل من
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.