بیسبب باز به عشاق سر کین داری
سخت بیرحمی و نه کیش و نه آیین داری
تا کجا خون چو من بیگنهی ریختهای
پنجه از خون شهیدیست که رنگین داری
نقد جان در کف پای تو نثاریست حقیر
به فدای تو اگر قصد دل و دین داری
سوی گلزار چرا میل تماشا کردی
تو که در پیرهن خود گل و نسرین داری
شهد و شکر به هم آمیختهای در لب لعل
داغ غیرت هم از آن در دل شیرین داری
آسمان بر رخ و زلفین نگارم بنگر
تا نگویی که تو تنها مه و پروین داری
شد بنشین و بکش ساغر عیش از می ناب
تا به کی دل ز غم بیهده غمگین داری