ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۱

بی‌سبب باز به عشاق سر کین داری

سخت بی‌رحمی و نه کیش و نه آیین داری

تا کجا خون چو من بی‌گنهی ریخته‌ای

پنجه از خون شهیدی‌‎ست که رنگین داری

نقد جان در کف پای تو نثاری‌ست حقیر

به فدای تو اگر قصد دل و دین داری

سوی گلزار چرا میل تماشا کردی

تو که در پیرهن خود گل و نسرین داری

شهد و شکر به هم آمیخته‌ای در لب لعل

داغ غیرت هم از آن در دل شیرین داری

آسمان بر رخ و زلفین نگارم بنگر

تا نگویی که تو تنها مه و پروین داری

شد بنشین و بکش ساغر عیش از می ناب

تا به کی دل ز غم بیهده غمگین داری