گنجور

 
ساغر کنگاوری

بخت آنم نه که با ما ز وفا بنشینی

ای خوش آن لحظه که از خشم به سویم بینی

تو و خودبینی و خودرایی و بی‌پروایی

من و افتادگی و عاجزی و مسکینی

رهرو دیر و حرم را ز تو نالان دیدم

من ندانم تو ستمگر به کدام آیینی

تا قیامت تو به این قامت اگر بخرامی

ننشیند به جهان فتنه مگر بنشینی

طعم شعد لب شکرشکن یار نداشت

بس مگس‌وار چشیدیم ز هر شیرینی

ای که از کفر گریزانی و دین می‌طلبی

بگذر ار هر دو اگر مرد حقیقت‌دینی

ساغرا بر در میخانه گدایی بطلب

که گدایان درت را همه سلطان بینی

 
 
گوهر
کمال‌الدین اسماعیل

ای زیاد دهنت در لب جان شیرینی

وی گرفته ز لبت کام جهان شیرینی

شکر است؟آب حیاتست؟ لبست آن؟ جانست؟

خود ندانم که چه چیز است بدان شیرینی

هر کجا چهرۀ تو سفرۀ خوبی گسترد

[...]

حکیم نزاری

ای ملامت گر اگر شاهدِ ما را بینی

بیش بر ره گذرِ چون و چرا ننشینی

همه چون بیند اعما چو نمی بیند هیچ

تو خود آن دیده نداری که به آنش بینی

تا بدان دیده شوی دیده که نتوانی دید

[...]

حافظ

تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی

ور نه هر فتنه که بینی همه از خود بینی

به خدایی که تویی بندهٔ بگزیدهٔ او

که بر این چاکر دیرینه کسی نگزینی

گر امانت به سلامت ببرم باکی نیست

[...]

صائب

از خودی چشم بپوشان اگر اهل دینی

که خدابین نشود دیده هر خودبینی

در سرانجام سفر باش که از سنگ مزار

خیمه بیرون زده خوش قافله سنگینی

سازد از سینه پرجوش جهان را خوشوقت

[...]

سلیم تهرانی

کاسهٔ ما ز سفال است، خوش این مسکینی

پنجهٔ ما نبود شانهٔ موی چینی

راه شد بسته به حرفش، که به هم چسبیده‌ست

دو لب او چو زبان قلم از شیرینی

نامه را کاغذ ابری کنم از موج سرشک

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه