گنجور

 
ساغر کنگاوری

ما به کامی نرسیدیم از این خودکامی

ای خوشا مستی و دیوانگی و بدنامی

ما به نکامای خود از تو بسی خورسندیم

کز تو چون آمده کام دل ما ناکامی

ما به هر آتش نمرود چو ابراهیمیم

که به جز عشق تو هر جوش برآرد خامی

زاهد از حیله درآویخت به سجاده کشی

صوفی از صاف‌دلی رفت به دردآشامی

پشه اوج هوای تو کند عنقایی

آهوی دشت وفای تو کند ضرغامی

ما که جامی ز کف عشق به یاد تو زدیم

گو کشد عاقبت کار به بدفرجامی

ساغر از عشق نکونام به بدنامی شد

که نکونامی عشق تو بود بدنامی

 
 
گوهر
اوحدی مراغه‌ای

به خرابات گذارم ندهند از خامی

سوی مسجد نتوانم شدن از بدنامی

صوفی رندم و معروف به شاهدبازی

عاشق مستم و مشهور به درد آشامی

سر ز ناچار بر آورده به بی‌سامانی

[...]

ابن یمین

این بزرگان که بنوخاستگان مشهورند

نرسیدست بر ایشان ز کرم جز نامی

چون ندانند که انعام چه باشد بمثل

نتوان داشت ازیشان طمع انعامی

هر یکی را که تو پاشنده قومش دانی

[...]

خواجوی کرمانی

کس به نیکی نبرد نام من از بدنامی

زانک در شهر شدم شهره بدرد آشامی

آنچنان خوار و حقیرم که مرا دشمن و دوست

چون سگ از پیش برانند بدشمن کامی

ما چنین سوخته ی باده و افسرده دلان

[...]

جهان ملک خاتون

من ندیدم به جهان همچو دو زلفت شامی

کیست آنکس که بدید از لب لعلت کامی

بر من و حال دلم هیچ ترحّم نکنی

کز فراق رخت ای دوست گذشت ایامی

نام تو ورد زبانست مرا ای دل و جان

[...]

حافظ

زان می عشق، کز او پخته شود هر خامی

گر چه ماه رمضان است بیاور جامی

روزها رفت که دست من مسکین نگرفت

زلف شمشادقدی، ساعد سیم‌اندامی

روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه