بخت آنم نه که با ما ز وفا بنشینی
ای خوش آن لحظه که از خشم به سویم بینی
تو و خودبینی و خودرایی و بیپروایی
من و افتادگی و عاجزی و مسکینی
رهرو دیر و حرم را ز تو نالان دیدم
من ندانم تو ستمگر به کدام آیینی
تا قیامت تو به این قامت اگر بخرامی
ننشیند به جهان فتنه مگر بنشینی
طعم شعد لب شکرشکن یار نداشت
بس مگسوار چشیدیم ز هر شیرینی
ای که از کفر گریزانی و دین میطلبی
بگذر ار هر دو اگر مرد حقیقتدینی
ساغرا بر در میخانه گدایی بطلب
که گدایان درت را همه سلطان بینی